آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ شهریور ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروزی ایران| قسمت هشتاد و پنجم | مزدک نظافت


 

با دو تا هندوانه زیر بغل

با دو تا هندوانه زیر بغل
با همین جان لاغر و زردم
فکر کردم که می‌شود جنگید
فکر کردم فقط خودم مَردم

 

 

مرد بیزار و خسته از بیداد،

 

 

خواستم مثل آسمان باشم
منجیِ شهر نیمه جان باشم
آشیانِ پرندگان باشم
با همین دست خالی و سردم

 

 

توی این شهر ناکجا آباد

 

 

از همه سمت نیزه می‌بارید
به خودم آمدم تنم خارید!
گفتم از شهر دست بردارید
شب شد و سینه را سپر کردم!

 

 

 

مثل یک کوه سخت از فولاد

 

 

نعره برداشتم که ماه آمد!
مرد جنگاورِ سپاه آمد!
چه‌گوارای بی کلاه آمد!
( گرچه یک بی چراغ شبگردم)

 

 

(مثل یک برگ توی دستِ باد)

 

 

همچنان با زبان شعر و غزل،
همچنان مثل گنده لات محل
همچنان هندوانه زیر بغل،
شور این قصه را در آوردم!

 

 

با دهانی جریده از فریاد

 

 

ماندم و سمت شهر چرخیدم،
هیچ کس جز خودم نمی‌دیدم
وسطِ راه تازه فهمیدم،
باز هم… باز هم غلط کردم!

 

 

(حرف اهلِ محل به بادم داد)

 

 

یک طرف اجتماع ترسوها،
یک طرف دوستان و چاقوها
رو به رویم سپاه پرروها،
(باید از راه رفته برگردم!)

 

 

راستی هندوانه‌ها افتاد!