آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۹ شهریور ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | شصت و هفتم | بر سر گنج و این قدر نق نق؟


 

 

 

 

دیروز این جمله را در فیس بوک خواندم:
“کاش در افغانستان به دنیا نمی‌آمدم”.
واکنش فوری من به این جمله طبق معمول این بود:
“راست گفتی. من هم”.
این واکنش برای اکثر کسانی که در شیرآباد متولد شده‌اند طبیعی است. من هم شیرآبادی‌ام. اما چند ماهی است وضعیت برای من فرق کرده، یعنی باید فرق کرده باشد. قصه از این قرار است که در این پنجاه سال گذشته من، بی آن که خود بدانم، به طرز ناامید کننده‌ای منفی باف شده بودم. بالای نود و هشت درصد چیزها را سیاه و منفی می‌دیدم. حتا چیزهایی که برای اکثر مردم مایه‌ی مسرت و خوش بینی می‌شدند، برای من جز بیزاری و بدگمانی و تلخکامی نمی‌آوردند. مثلا کودکی را می‌دیدم که موی سیاه داشت. می‌گفتم” این چه رنگ موی است. کودک و موی سیاه؟ زشت است. به کلاغ می‌ماند”. بعد که کودکی موزرد می‌دیدم می‌گفتم” بیچاره طفلک! چه گناهی کرده که در این سن و سال مویش زرد باشد؟ سگ که نیست”. خوش‌بختانه کودکان با موی سفید متولد نمی‌شوند؛ وگرنه من قطعا خودم را می‌خوردم.
آخر یکی متوجه شد که من زیاده منفی باف هستم. گفت می‌دانی که این مایه منفی بافی یک نوع اختلال است؟ گفتم فرض کن اختلال باشد، چه کار کنم؟ گفت کورس‌هایی هستند که “مثبت اندیشی” یاد می‌دهند و در ظرف دو- سه ماه می‌توانند ترا از این رو به آن رو کنند. گفتم نمی‌دانم آن روی من خوب است یا بد، ولی هرچه باشد احتمالا بهتر از این روی فعلی است. حالا مدتی است به کورس مثبت اندیشی می‌روم. یکی از نخستین درس‌های این کورس این است که سعی کنید در هر چیز و هر کس و هر رویدادی جنبه‌ی مثبتی پیدا کنید و همان جنبه‌ی مثبت را برای خود برجسته بسازید. کار آسانی نیست. خیلی وقت گرفت که من بتوانم با عوعو سگ همسایه‌مان کنار بیایم. روزهای اول که به این آپارتمان فعلی خود آمده بودم، از عوعو این سگ خونم به جوش می‌آمد. بدتر این که به سگ فحش هم نمی‌توان داد؛ چون سگ پیشاپیش سگ هست و به او چه باید بگویی که احساس اهانت کند. در افغانستان خیلی که سر آدم فشار بیاید و طرف خود را به اسم بسیار زشتی بخواند، به او می‌گوید” سگ!” ( البته این سگ با لحن خشن مخصوصی گفته می‌شود و تقریبا می‌توان گفت که اگر خود آدم سگ نباشد در بیان این کلمه مشکل خواهد داشت). بعضی که حس می‌کنند رابطه‌ی شما با پدر گرامی‌تان خیلی صمیمانه است، ممکن است شما را “پدر سگ”هم بگویند تا جان‌تان خوب درد کند. هرچند افغانستان کنوانسیون بین‌المللی “منع گسترش دشنام به اعضای خانواده” را امضا کرده، مردم شیرآباد معتقدند که سازمان ملل سگ است و در دهان سگ شاش باید کرد.
از سگ همسایه می‌گفتم. حالا که ایشان عوعو می‌کند (تبدیل ضمیر او به ایشان نیز در راستای همین مثبت اندیشی است)، من می‌گویم:
” بعو عزیز! هر چه می‌خواهد دل تنگت بعو! عو ِ یک سگ چه کم از چهچه بلبل دارد؟”.
حالا تمام سعی من این است که این سرمایه‌ی مثبت اندیشی‌ای را که با این همه رنج به دست آورده‌ام، به آسانی از کف ندهم. همیشه به خود می‌گویم:
” سخیداد عزیز! تو که حتا برای سگ این قدر احترام می‌گذاری و ایشان را عزیز خطاب می‌کنی، چرا باید از این که در افغانستان متولد شده‌ای ناراحت باشی؟”.
اما این جا یک ظرافت هم هست: مثبت اندیشی با باد ِ هوا کار نمی‌کند. باید واقعا هم در چیزها و اموری که به نظرتان منفی می‌آیند، عناصر مثبتی پیدا کنید. همین طوری نمی‌توان گفت “افغانستان خوب است، افغانستان خوب است”. باید ببینید که افغانستان چه چیزهای مثبت واقعی دارد. مثلا یکی از فضایل غیرقابل انکار سرزمین باستانی ما این است که پاکستان پس از این همه تلاش شباروزی امسال فقط هفتاد ساله شد. یا این را در نظر بگیرید: شما در هر کشوری از کشورهای دنیا که به بلند بودن کوه‌های مملکت خود افتخار کنید با تمسخر مردم رو به رو خواهید شد. در افغانستان این طور نیست. پنج هزار سال پیش، افغانستان یک بیابان پهناور بود. کوه نداشت. تپه نداشت. مثل کف دست آدم صاف بود. یما پادشاه (یا هوشنگ یا پدر علی سینای‌شان یا یک پادشاه دیگر) رفراندومی برگزار کرد و از مردم پرسید که پهنا خوب است یا ارتفاع. هشتاد درصد مردم به ارتفاع رای دادند. این شد که پادشاه مذکور و شهروندان زحمتکش افغانستان شروع کردند به ساختن کوه‌های سر به فلک کشیده. می‌خواستند از فلک هم بالاتر ببرند. دیدند نظم کاینات به هم می خورد، متوقف کردند.
چیزهای دیگر هم هستند اما من جا ندارم و اگر مثنوی هفتاد من کاغذ شود، این همه کاغذ را در کجا نگه دارم؟