آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۷ شهریور ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | شصت و ششم | ما گردن کج نمی‌کنیم


 

 

 

چند روز پیش در افغانستان جشن استقلال بود. متاسفانه در سال‌های اخیر جشن استقلال این مملکت کوهمند چنان که باید شکوهمند برگزار نمی‌شود. ما نود و هشت سال پیش استقلال خود را به دست آوردیم. بعضی می‌گویند هشتاد و هشت سال پیش. طبعا میان نود و هشتی‌ها و هشتاد و هشتی‌ها همیشه دعواست و از تعداد تلفات هر دو طرف گزارش دقیقی در دست نیست. البته این طور هم نیست که حامیان بین المللی مردم آزاده‌ی افغانستان این دعوای تاریخی را ببینند و هیچ دم نزنند. امریکایی‌ها به گروه “نود و هشتی‌ها” دیکته می‌کنند که همان نود و هشت را محکم بگیرند و تا چند قطره مانده به آخرین قطره‌ی خون خود عقب نشینی نکنند. روس‌ها و ایرانی‌ها از گروه “هشتاد و هشتی‌ها” حمایت می‌کنند و به اعضای این گروه دستور می‌دهند که فکر کنند استقلال کشور مهم‌تر از آن است که خارجی‌ها تاریخ دقیق آن را تعیین کنند. پاکستانی‌ها راه حل دیگری پیش‌نهاد می‌کنند. آنان به “خط سوم” معتقدند و می‌گویند که پای استقلالیان چوبین بود، پای چوبین سخت بی‌تمکین بود. می‌گویند از خیر استقلال بگذرید. این پیش‌نهاد پاکستانی‌ها خیلی بی‌جا هم نیست. همین پارسال در جشن استقلال افغانستان دو تن از مردان غیور ما سرِ قورت دادن هسته‌ی شفتالو شرط بسته بودند (تورنمنت استقلال/ بخش بلعیدن هسته‌ی شفتالو) و هسته‌ی شفتالو در حلق‌شان گیر کرده بود. در کابل کسی نبود که جان آن دو قهرمان را نجات بدهد. بردندشان به پیشاور پاکستان. پاکستانی‌ها گفته بودند:
” ببینید، حالا اگر مستقل بودید، نمی‌توانستید بدون پاسپورت از مرز بگذرید و به پیشاور بیایید”.
با همه‌ی این‌ها، ما هرگز در برابر زورگویی خارجی‌ها گردن کج نمی‌کنیم. یعنی اگر دیکته‌ی خارجی‌ها را قبول هم بکنیم، آن را با گردن راست قبول می‌کنیم نه با گردن کج.
اما بعضی از منافقین می‌پرسند:
“ببخشید، شما که می‌گویید استردادِ استقلال، این استقلال شما را کی برده بود که بعد مستردش کرد؟”.
این سوال منافقانه ارزش پاسخ دادن ندارد. حکیمان ما قرن‌ها پیش گفته بودند که آدم باید سوالی بپرسد که جواب دندان شکنی داشته باشد. وقتی کسی سوالی می‌کند که آدم نمی‌تواند جواب دندان شکنی به آن بدهد، آن سوال از سرِ شیطنت و منافقت طرح شده و هیچ انسان والایی به آن پاسخ نمی‌دهد. ولی از آنجا که نجات دادن منافقان نیز رسالت انسانی ماست، به آن پاسخ می‌دهیم:
به نظر شما چرا ناصر خسرو گفته بود” من آنم که در پای خوکان نریزم/ مر این قیمتی درِ لفظ دری را”؟ جوابش روشن است. خواسته بود این را اعلام کند. کسی به او نگفته بود بیا درِ لفظ دری را در پای خوکان بریز. افغانستان کجا خوک داشت که آدم در پایش درِ لفظ دری بریزد؟ واقعیت این است که آقای خسرو با خود فکر کرده بود که اگر در افغانستان خوک‌های زیادی باشند، من این درِ لفظ دری را در پای آنان نخواهیم ریخت (در آن دوره اگر کسی می‌خواست برای ضمیرِ “من” از فعلِ “نخواهیم ریخت” استفاده کند کسی مانع‌اش نمی‌شد). آن وقت، گفته بود چه طور است این را برای دیگران هم اعلام کنم.
یا همین لا اله الا الله را در نظر بگیرید. همه می‌دانیم که خدا یکی است و هیچ وقت نبوده که خدا یکی نباشد. مگر ممکن است خدا دو تا باشد؟ خداست دیگر. یعنی یکی. اما همین خدا – که خودش بهتر از هر کس دیگری می‌داند که یکی است و نه دو تا- اعلام یگانگی کرد. گفت من یکی هستم. به ما هم گفت شما نیز بیست و چهار ساعته اعلام کنید که من یکی هستم. یعنی این طور نیست که یکی بودن خداوند را کسی ازش گرفته باشد و او مجبور شود بگوید یکی هستم. دلش برای اعلام کردن وحدانیت تنگ شده بوده. دل‌اش، بایسکل‌اش.
استقلال هم همین طور است. شاه امان الله نود و هشت سال پیش، یا هشتاد و هشت سال پیش، دید که ما کاملا مستقل هستیم. گفت چه طور است من این را اعلام نماید ( در آن وقت در زبان دری مجاز بود که برای ضمیر”من” از فعل “نماید” استفاده شود). اما چون مردم معمولا کج بحثی می‌کنند، فکر کرد که اگر نگوییم “استرداد ِ استقلال” عده‌یی از منافقین ارزش استقلال را زیر سوال خواهیم بردند ( باز توضیح دستوری بدهم؟). این است که گفت استقلال ما را برده بودند، ما برش گرداندیم…
( معذرت می‌خواهم. ادامه‌ی این بحث شیرین بماند. این دوست امریکایی من در بیرون منتظر است و پیام داده که اگر تا دو دقیقه‌ی دیگر پیش اش نروم، مرا از آپارتمان کرایی‌ام بیرون خواهد انداخت. باید بروم. زندگی مستقل از این الزامات زیاد دارد).