آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۰ مرداد ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | بیست و ششم | میکائیل پارتی


 

خانه خدا این‌ها مهمانی است. میکائیل یک سری از دوستان و نزدیکان را دعوت کرده تا هم دهان همه کسانی را که می‌گویند «در خانه خدا به روی همه بسته است» و «اینا فقط دست بگیر دارن، دست بده ندارن» را ببندد، هم ثابت کند که مهمانی خدا فقط سالی یک بار آن هم با حداقل امکانات نیست، هم فرشته های بدگو را دعوت نکند و بچزاندشان و هم به جهنمی‌ها و برزخی‌ها نشان بدهد که فقط آن‌ها نیستند که بلدند مهمانی بگیرند و خیلی هم های استراتژیک دیگر. کلا یک تکه سنگ داشته‌ با آن صد و پنجاه تا نشان را زده.

همه در هال، گوش تا گوش زیر آن چلچراغ بی پدر و مادری که نورش به چشم تجاوز می‌کند، روی مبل‌های ناراحتی که قبلا نَقل‌شان (و نه نُقل‌شان) رفته، مستقر شده‌اند. خانم‌ها اقسام میزانپلی و شینیون را به منصه ظهور گذاشته‌اند و چنان تافتی هم رویش خالی کرده‌اند که تا دوازده روز دیگر یک تار مو نتواند غلط اضافه بکند و کمی برود این طرف‌تر یا آن طرف‌تر. آقایان هم اگر مویی دارند همان میزانپلی و شینیون را نثارش کرده‌اند، اگر مویی دارند، ولی کم دارند هم به یک ترفندی روی پس سرشان پخشش کرده‌اند تا کچلی ها را استتار کنند، اگر هم که مویی ندارند سر را برق انداخته و نشسته‌اند.

از بالا که نظاره می‌کنی می‌آیی پایین همه چیز شیتان فیتان است: سر و صورت مرتب و بعضا زیادی مرتب، زیورآلات در حد وفور، بوی عطر و ادکلن که بیداد می‌کند، لباس‌ها همه پلوخوری، تا این که می‌رسی به پایین وآن وضعیت فلاکت بار می‌خورد توی پوزت. همه بدون کفش. همگی با آن همه دک و پز و به خودت برس و اپل و اشارپ و یقه آهار زده و دکمه سردست، به دستور میکائیل کفش‌ها را دم در کنده‌اند و گند زده شده به تیپ‌شان. خانم‌ها که با جوراب‌های نایلونی‌ای که سر انگشتانش خط دارد و یکی از دردناک‌ترین اتفاقات دنیوی و اخروی‌ست. آقایان هم با آن جوراب‌های بعضا نایلون خاکستری و قهوه‌ای و سیاه نازکی که جوراب نایلون زنانه در مقابلش کلودیو کاردیناله است.

میکائیل دهن تعارف را سرویس کرده. مدام دارد توی بشقاب ملت میوه و آجیل و شیرینی و شکلات پرت می‌کند و ول کن هم نیست.

میکائیل: توروخدا تعارف نکنین. ژولی خانم خیار پوست بکنم؟ باقر خان شفتالو بدم؟ ریکاردو جون پشمک بخور. مستانه جون من بمیرم لوز بخور. تازه تازه‌ست. عزرائیل دیروز رفته بود تبریز چند تا جنازه بیاره گرفته آورده. جون مادرت بخور. جبرئیل تیکه تیکه بشه بخور. اسرافیل رو کفن کردی بخور. عزرائیل رو تو قبر کردی بخور.

آن وسط، مهمان‌ها اعم از فلانی و بهمانی و فولونی و فالانی و فیلانی و بهمکانی، مشغول صحبت‌اند. غاشیه و جراره هم آنجا هستند. موسی و عیسی هم همینطور. از امت مسلمین اما کسی آنجا نیست تا کسی مثله نشود. کلا شوخی در امت مسلمین هنوز جا نیافتاده. روی شعله کم گذاشته‌ایم تا به حول و قوه الهی این خوراک دیرپز در هزار سال آینده بلکم بپزد و لعابی بدهد.

فلانی با فکل و کراوات و عینک پنسی: میکائیل جون خدا تشریف نمیارن؟

میکائیل طبق معمول خالی همیشگی را می‌بندد: خیلی دوست داشت اینجا باشه. از روزی که گفتم می‌خوام مهمونی بگیرم اینقدر خوشحال بود. متاسفانه دیشب یک دفعه تب کرد و زکام شد. گفت میام توی مهمونی می‌شینم با این حالم، شما رو هم مریض می‌کنم یه وقت. خیلی هم ناراحت شد ولی دیگه پیش میاد دیگه.

عینک پنسی: خلاصه سلام ما رو بهشون برسونین. بگین آسوده بخوابن که شورا داره زیر نظر رهنمودهای ایشون مثل ساعت کار می‌کنه. دست مریزاد.

جراره: خدا رو شکر مث‌که همه راضی هستن.

عینک پنسی: راضی هستن؟ از رضایت در پوستشون نمی‌گنجن. باریکلا دارن با این شوراشون.

بهمانی: و این نوناشون البته!

همسر بهمانی یک تلنگر بهش می‌زند.

بهمانی: چرا نگم؟ اینجا نگم کجا بگم؟ انتقاده. انتقاد هم نمی‌شه کرد؟

فولونی: چرا نه؟ انتقاد هم باید بشه. ولی از نوع سازنده. وگرنه که با طعنه و نیش زدن چیزی درست نمی‌شه.

غاشیه غش غش کنان: نیش رو فقط من می‌زنم. مــــــــــــــی‌زنم ها. یه جوری می‌زنم دودمان به باد می‌دم. این جراره شاهده.

جراره یک اشاره می‌کند که غاشیه دیگر ادامه ندهد.

بهمانی: باشه. انتقاد می‌کنم. این چه شوراییه که چهارتا چهره جدید توش نیست؟ همه خدایان هزار ساله. این خدای هزار ساله چی از درد جوونای فرشته ما می‌دونه؟ اون روز اومدم با ماشین حساب میانگین سن شورا رو حساب کنم به این برکت قسم ماشین حساب سوخت.

فولونی: شما دردت الان سن خدایانه؟ کارنامه‌شون رو نگاه کن. یکی از یکی درخشان‌تر. جوان‌گرایی خوبه ولی نه افراطیش.

فالانی: درخشان از چه لحاظ؟ این وضع آب و هواست، اون وضع بیکاری و فقر، اون وضع اعصاب خراب فرشته‌ها.

عیسی خودش را می‌اندازد روی فرش: کی اعصابش خرابه؟ بیاد من رو بزنه. بیاد لهم کنه. بیاد به سیخم بکشه. بیاد مصلوبم کنه. صلیبم رو هم آوردم. توی حیاط پارکه. بیارمش؟

موسی چوبش را می‌اندازد زیرلباس ژنده عیسی و همان طور که عیسی دارد روی فرش غیغاج می رود، بلندش می‌کند و می‌نشاندش سر جایش.

عینک پنسی: شما مصیبت ندیدی که قدر عافیت بدونی. بهشت جزیره ثبات بوده، زده زیر دل‌تون.

فالانی: بد جوری. رودل کردم از این همه ثبات. فرشته حسابی! بخور بخور داره بیداد می‌کنه. هر روز داریم یه پله می‌ریم عقب، خودمون رو زدیم به اون راه.

اسرافیل: بله، درست می‌گن ایشون. تازه چرا اینو نمی‌گین که توی شورای خدایان یه دونه خانم هم نیست. یعنی ما یه خانم قابل نداشتیم؟

بهمکانی: نه ببین، گلم. منم خودم مدافع حقوق زنان و اینا هستم ولی این دلیل نمی‌شه که ما به زور همه جا زنان رو جا کنیم. وقتی قابلیت یه آقا بیشتره، خب بیشتره دیگه.

فولونی: بله. منم همینو می‌گم. وگرنه چه فرقی می‌کنه. جنسیتی‌ش چرا می‌کنین؟

اسرافیل: چون شما جنسیتی می‌بینیش.

فولونی زیر لب یک «اواخواهر منحرف»ی می‌گوید.

عزرائیل: عزیز جان در ضمن چرا می‌گین ایزدبانوی قابل نداریم؟ آرتمیس، دمتر، آتنا، هستیا.

جبرئیل: آفرودیت.

فولونی با نیش باز: آره آفرودیت بیاد. اون خوبه.

بعد هم با بغل دستی‌اش غش‌غش می‌خندند.

جراره: به آفرودیت ولی پیشنهاد کردن بیاد. خودش نرفت. نه؟

جبرئیل: آخه بهش گفتن نمی‌شه دکولته بپوشی بیای. اونم گفت پس نمیام.

بهمکانی: نه قشنگم، آفرودیت نه. زنیکه هرجایی پتیاره این‌کاره. هر روز می‌خواست با اون لباسای تیکه پاره‌ش بیاد توی شورا دلبری کنه. من خودم گفتم مدافع حقوق زنانم ولی هر چیزی حدی داره. نجابت به نظر من حرف اول رو می‌زنه.

جراره: نه عزیزم، این طرز حرف زدن درست نیست. اینجا دموکراسیه. هرکی حق داره هرچی دوست داره بپوشه.

عینک پنسی: بله، دموکراسی خوبه. ولی در یک چارچوب مشخص. وگرنه که می‌رسیم به آنارشیسم.

فالانی: شما واقعا با این استدلال و تعریف‌تون از دموکراسی منهدم‌مون کردی.

عینک پنسی: همینی‌ست که هست. ناراحتی؟ راه باز، جاده دراز. بفرما برو جهنم.

فالانی کلافه بلند می‌شود نمکدان را بردارد و روی خیارش نمک بپاشد، بالش می‌گیرد به بال فلانی.

عینک پنسی: یواش عامو! نفتی نشی. جنسش خوب بوده گویا که اینجوری سکندری می‌خوری.

فالانی: بیا! اینم اتو کشیده‌شونه. ظاهر، ژیگول فیتیله، باطن اصغر سگ دست.

عینک پنسی نیم خیز می‌شود که یک دفعه عیسی دوباره خودش را می‌اندازد وسط.

عیسی: الان دیگه وقت زدنه. بیا بزن. تو گوشم، تو سرم، تو دهنم، اصلا بزن دنده‌هام رو بشکون.

موسی عصبانی از آن سر هال: آخ عیسی! آخ عیسی! ایشالا سر تخته بشورنت. کاش جای این که دریا رو دو تکه کنم می‌تونستم با چوبم بزنم این زمین دهن باز کنه من و تو رو با هم ببلعه. بی‌شخصیت.

غاشیه برای این که غائله را بخواباند می‌پرد موزیک می‌گذارد؛ «سر زنگ هندسه، می‌گم این درسا بسه، کاشکی این زنگ بخوره، دل به دل‌دار برسه…»

خودش را آن وسط پیچ و تاب می‌دهد: بسه دیگه حرف سیاسی زدن. گور بابای سیاست. بیاین یکم برقصیم حالمون خوب بشه توروخدا. دست، دست.

دست بهمکانی، الهه نجابت، را می‌گیرد می‌کشد وسط. بهمکانی هم سریع دستمال رقص عربی‌اش را از توی کیفش در می‌آورد می‌بندد دور باسنش و کِل می‌کشد و حالا قر نده کی قر بده.

بقیه هم بعد از کمی ترشرویی با چهارتا بشکن نیششان باز می‌شود و بشکن زنان بلند می‌شوند به رقصیدن. بعد هم گردش می‌کنند و نوبتی یکی را می‌اندازند وسط گل قالی تا هنرنمایی کند.

جراره خندان و کف زنان در باب «حال را خوش بودن» سخن می‌گوید و رباعیات خیام را از اول تا آخر می‌خواند. آن یکی هم در حال رقص در باب بد نباید بدتر شود و یکی دیگر هم در باب به عقب بر نمی‌گردیم و ما بقی هم تکرار می‌کنند.

همین طور که دوستان در حال رقص و عیش و نوش و «اینو می‌خوریم به سلامتی خیار و ناخن‌گیر و قاب عکس و متکا» هستند. کم کم میکائیل میز شام را آماده می‌کند و بعد هم فریاد می‌زند: «بفرمایید شام. پیتزای قورمه سبزی!»