آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۵ تیر ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


یادداشتهای آقا شکیب | شش | به عشق آتیه


 

 

بچه‌ که هستم، جخ چهل رو رد کردم، هر غروب تابستون آتیه می‌آد می‌شینه لب باغچه، رو می‌کنه به گلا، شروع می‌کنه بی‌صدا ور رفتن. هر غروب تا سحر، خواهش التماس‌اش می‌کنم که رو نشون بده. می‌گم: قبول! ما مهره‌ای در دست تو. ولی خب دست به مهره مگه بازی نیست؟ لامروّت بباز اون نرد عشقو با ما. رخ بنما که باغ و گلستانم… با سکوتش حرفمو قطع می‌کنه. هیچی نمی‌گه. صدا از گلبرگا در می‌آد از آتیه در نمی‌آد. همین‌طور به گلا ور می‌ره تا ماه بیاد بالا. ماه‌ می‌آد، دستاشو پشت کمرش قلاب می‌کنه. آروم آروم صحن آسمون رو تا ته قدم می‌زنه. پایین که می‌ره. ستاره‌ها از جاشون بلند می‌شن. احترام می‌ذارن: ماه خانوم خوش اومدی. صفا آوردی. بعد به نوبت می‌افتن تو چاله چشمم. دیگه آخرین ستاره که پاش تو رکاب مینی‌بوس شبه، آتیه غیبش می‌زنه. انگاری هیچ‌وقت نیومده. از ازل نبوده. انگار این عطر تنش که تو آغوش هوا تاب می‌خوره، وهمه. گرمی دستش رو تنه درخت، خواب و خیاله. هر سحر می‌ره تا فردا غروب. که دوباره چهل سال طول می‌کشه. ولی من که از رو نمی‌رم. همون لب باغچه می‌مونم. چش می‌دوزم به رد پاهاش.
چش می‌دوزم به رد پاهای مطربه که داره تو هوا تاب می‌خوره. گوربانه می‌زنه سر شونه‌ام: پرسیدم می‌شناسی‌اش عیزم؟ می‌گم: سرکار هر شب همین بساطشه. برگه رو می‌ذاره جلوم می‌گه: سیر تا پیازشو اینجا بنویس. حاشیه‌ هم نرو. اصل می‌خوام. می‌گم: امشبم مثل هر شب دیگه آتیه اومد. نشست لب باغچه. با گلا ور رفت. ماه اومد صحن آسمونو قدم زد… گوربانه می‌زنه سر شونه‌ام: گفتم اصل مطلبو بنویس عیزم. حاشیه نمی‌خوام. می‌گم: هر شب یه نوار کاست می‌آره. وقت رفتن می‌ذاره لب ایوون. مام ضبط صوت نداریم. یعنی داریم. بابام می‌بره تو رختخوابش. یه آقا صفا هست تو هیئت دوطفلان. تا صب براش ذکر علی‌اکبر می‌خونه.
گوربانه می‌زنه سر شونه‌ام: حاشیه بری جرمت سنگین می‌شه. می‌گم: همین سرکار. همین بود. آتیه که می‌ره. نوار رو می‌گیرم تو دستم. رو می‌اندازم به مطربا که، ضبط امشبم دست آقامه. اینام لوطی مسلکن به هر خفتی شده دست همدیگه رو می‌گیرن از تو نوار می‌آن بیرون. هرکی یه گوشه‌ای پیدا می‌کنه. یکی لب حوض، یکی دم باغچه. یکی تو پله‌های ایوون. می‌گم: دلم ز پرده برون شده، یه چیزی بزنید برگرده سر جاش، بشینه لب باغچه با گلا ور بره. رخ هم ننمود، ننمود. فقط برگرده هواشو نفس بکشم. اون‌وقت صاحاب همین پاها، پا پیش می‌ذاره. ساز رو بغل می‌کنه. سرکار، وقتی آرشه می‌کشه سوزی می‌آد که انگاری چله زمستونه. پرده که تموم می‌شه، سازشو می‌ذاره یه گوشه. یه کنفی از بساطش در می‌آره. می‌گه: جماعت، تا فردا. بعد خودشو از خط حامل آویزون می‌کنه تا فردا که دوباره چهل سال طول می‌کشه. ملتفتی سرکار؟
گوربانه دستشو می‌ذاره سر شونه‌ام. بگی نگی همچین صمیمی فشار می‌ده. کلاشو بر می‌داره می‌گیره تو دستش. می‌گه این کلای من قاضی. اینجام محکمه. ابلفرضی تقصیر هیچ‌کس نیست. زمونه بد عهده. نگا می‌کنم، بیست و شش تا ستاره تو نقاب کُلاش کشیده. می‌گم: سرکار چرا بیست و شش تا؟ اضافه خوردی؟ می‌خنده. دست می‌کنه پاهای جوونه رو بغل می‌کنه. می‌گه: حالا شمام کوتا بیا. ببین تا طلوع انگور هنوز چهل و پنج دیقه راه است. به خاطر اونم که شده، از مرکب شیطون پیاده شو باهم بریم. مام آدمیم. بشین اینجا یه پرده دیگه هم واسه دل ما بزن.
جوونه می‌آد پایین. دستاشو قلاب می‌کنه پشت کمرش. صحن حیاطو قدم می‌زنه آروم از کادر خارج می‌شه. موزائیکهای کف حیاط دونه دونه از جا بلند می‌شن. احترام می‌ذارن: خوش اومدی جوون. صفا آوردی…آقا صفا بالای منبر می‌گه: یه صلوات محمدی پسن بفرسسید. بابام تو خواب صلوات می‌فرسته.
عمه‌ سرک می‌کشه تو پشه‌بند: الهی قربون اون چشات برم. هنوز نخوابیدی؟ عمه می‌گه: سرتو که می‌ذاری رو بالش بگو: سر می‌ذارم بر زمین، بر زمین نازنین. کس نیاد بالین من. غیر از امیرالمومنین. منم هیچ وقت نمی‌گم. یعنی می‌گم ولی امیرالمومنینش رو نمی‌گم. از اسمش می‌ترسم. فقط یه شب گفتم: یا امیرالمومنین می‌شه آتیه بیاد به خوابم؟ اومد. نشست لب باغچه. شروع کرد با گلا ور رفتن. گفتم: بگو که دیگه نمی‌ری. بگو که همیشه اینجایی. بگشای لب که قند خونم افتاده. لب گشود. اونجا بود که صداشو شنیدم. گفت: تا صبح که خوابی پیشت می‌مونم. هستم. هستی؟ گفتم: هستم. سرکار، الان چهل ساله برا دیدنش رویا می‌بینم. چل ساله خواب به خواب می‌رم. چل ساله حالم رو می‌میرم به عشق آتیه‌!