آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۷ تیر ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | شصت و دوم | وقتی افگن به افگن می‌رسد


 

 

از چیزهایی که آدرنالین خون آدم را به جوش می‌آورند، یکی همین اضطراب فرود آمدن در کشوری است که هیچ چیزش برایت آشنا نیست. نه ساختمان‌هایش با آن ساختمان‌های گلی وطن خودت می خوانند و نه موهای زرد مردمانش. زبان‌شان هم همین‌طور. این که معنای کلمات‌شان را نمی‌فهمی یک طرف ماجراست. طرف دیگرش این است که به نظر می‌رسد مردمان این کشور جدید حتا برای تولید و گفتن کلمات از ابزارهای دیگری استفاده می‌کنند. مثلا کلمه‌ای را می‌شنوی و از خود می‌پرسی:
” با زبان و حلقوم و کف دهان و سقف کام و فک و لثه و دندان که نمی‌توان چنین کلمه‌یی را ساخت و تلفظ کرد. این‌ها این کلمات را از کجای خود می‌آورند؟”.
اما این همه‌ی مشکل نیست. وقتی که زبان نمی‌فهمی، شهر را بلد نیستی، قوانین را نمی‌دانی، با خصوصیات مردم بیگانه‌ای و سررشته‌ی هیچ چیز در دستت نیست، چه کار می‌کنی؟ اینجاست که فشارت بالا می‌رود. این قدر نگویید چه طور؟ خودتان این چیزها را تجربه کرده‌اید و حالا که از این گردونه‌ی وحشتناک گذشته‌اید خود را به بی‌خبری می‌زنید. بگذارید من تجربه‌ی خودم را بگویم:
من وقتی به کانادا رسیدم مطلقا گیچ بودم. آن قدر ترسیده بودم که نزدیک بود سکته کنم. روزها گذشتند و اضطراب من کاهش نیافت. سرانجام یک آدم مهربان که دید من از افگنستان‌ام (یعنی از جایی که در آن می‌افگنند)، با خوش‌حالی گفت که در منطقه‌ی ما کمیونیتی بزرگی از “افگن‌ها” هستند. من آن وقت معنای کمیونیتی را نمی‌فهمیدم و به خیال این که ممکن است با کمونیست‌ها سر و کار پیدا کنم، اعلام کردم که نمی‌خواهم با این کمیونیتی ارتباطی داشته باشم. هر چه اصرار کردند که برایت خوب است، بهانه آوردم و رضایت ندادم.
اما کوه به کوه نرسد، افگن به افگن می‌رسد. روزی وقت به اپارتمان محل اقامتم برگشتم، دیدم سه نفر از هموطنان افگن و راهنمای کانادایی‌ام منتظر من هستند. سلام و علیکی کردیم و نشستیم. این سه نفر در همان دقیقه‌ی اول مرا به شدت ملامت کردند. گفتند مگر ما مرده‌ایم که یک هموطن ما در این منطقه زندگی کند و ما از حال او بی‌خبر باشیم. یکی از آن‌ها که مرد میانسالی بود گفت:
” برای ما هیچ فرقی نمی‌کند. همیشه به هموطن خود خیذمت کرده‌ایم. از هر قوم و طایفه که باشی ما را برادر استی. برای ما لسان و مذهب و منطقه هیچ ارزشی ندارد. الحمدالله همه مسلمان هستیم”.
دلم گرم شد.
دومی، که از همان ثانیه‌ی اول به شقیقه‌ی من خیره شده بود و چشم خود را از آنجا برنمی‌داشت، گفت:
” ما حتا به کسانی کمک کرده‌ایم که توبه نعوذبالله خوک بودند. یعنی دور از جان شما به قرآن و پیغمبر و مسجد و این چیزها هیچ اعتقاد نداشتند. بیادر، باید خیلی متوجه باشی که در این ملک‌ها اول نماز و روزه آدم می‌رود”.
سومی به چیزهایی که سر میز بودند اشاره کرد و پرسید:
” این چیست؟ این”.
گفتم:
“قنددانی است. من زیاد شیرینی می‌خورم”.
گفت:
” هههههه. نه قنددانی را نمی‌گویم. این کتاب را می‌گویم”.
گفتم:
“اها، ببخشید. کتاب افغانستان در مسیر تاریخ است”.
مرد میانسال نگاه طولانی‌ای به من افگند و گفت:
” یک چیز را من برایت بگویم که پسان می‌فهمی. هوشت باشد که کتاب نخوانی. کتاب آدم را گوساله می‌سازد”.
مرد دومی، لبخندی زد و گفت:
“حاجی صاحب، برادر ما هنوز این گپ‌ها را نمی‌فهمد. کم کم سرش خلاص می‌شود”.
حاجی رو به “افگن” ِ سومی کرد و از او خواهش کرد که آن مطالب مهم را به من بگوید و او گفت:
“برادر، این جا افغانستان نیست که آدم در احوال‌پرسی روی کسی را ماچ کند. امروز من متوجه شدم که خودت بیخی یک قسم شوقک داری در این کار. شلپ شلپ روی انسان را ماچ می‌کنی. چه گپ است؟ خوب نیست. مردم فکر می‌کنند خدا می‌داند چه هست. این یکی. چیز دیگری که باید برایت بگویم این است که در نشستن هیچ وقت پایت را سر پای دیگرت نینداز. بی‌غیرتی معنا می‌دهد. کتاب هم نخوان. شب اگر پیش از خواب کمی خواندی که خوابت ببرد خیر است. نهایت‌اش نیم صفحه یا یک صفحه. دیگر این که اگر گدا ازت پول خواست، یک دفعه تمام پول‌هایت را به او ندهی. برادر این جا افغانستان نیست. هیچ وقت به کسی راست نگویی. راست گفتی غرق شدی. پسان می‌فهمی. آ، از یادم نرود. در این منطقه که تو زندگی می‌کنی سیاه‌ها زیاد هستند. هوش کنی که با سیاه گپ نزنی. با سیاه‌پوست که گپ بزنی رفیق‌ات می‌شود. باز بیا پوره کن…”.
تشکر کردم.
وقتی که آن سه نفر خداحافظی کردند و رفتند، راهنمای کانادایی‌ام به من گفت:
“دیدی که چه قدر خوب شد افگن‌ها را ملاقات کردی”.
گفتم:
” تشکر. بلی، خیلی خوب شد”.
پرسید:
” چه گفتند برایت؟ حاجی نادرشاه خیلی به افگن‌های تازه آمده کمک می‌کند”.
گفتم:
” نصیحت کردند. گفتند که نگران نباشم. گفتند وقتم را ضایع نکنم و از کتابخانه‌های اینجا استفاده کنم. گفتند خوبی کانادا این است که در این جا با مردمانی از هر نژاد و فرهنگ رو به رو می‌شوی و…”.
راهنمای کانادایی‌ام خیلی خوش‌حال شد. گفت:
” این سه نفر از لیدرهای افگن هستند در این منطقه. انسان‌های بسیار شریف هستند. هر چه می‌توانی به این‌ها گوش بده. زیان نمی‌کنی”.
حتما می‌پرسید بعد چه شد؟ هیچ. من از آن منطقه کوچ کردم و نمی‌دانم آن سه لیدر ِ افگن چه شدند. فعلا در منطقه‌ی دیگری از کانادا زندگی می‌کنم. در این جا هم افگن‌ها زیاد هستند. این جا هم مثل آن جاست. تا افگنی شما را ببیند، اولین توصیه‌یی که می کند این است که کتاب نخوانید و به سیاه پوستان سلام ندهید. در این جا یک چیز دیگر هم هست: هر افگن ِ متدین باید در پشت آیینه‌ی موتر خود قرآن کوچکی داشته باشد. می‌گویند قرآن که در موتر باشد، آدم می‌تواند در حالت مستی هم رانندگی کند. خدا داناتر است.