آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ تیر ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| شصتم | اسلام خمار است!


 

 

مجلس نمایندگان افغانستان تنها قوه‌ی مقننه نیست. قوه‌ی بسیار چیزهای دیگر هم هست. مثلا این مجلس اکثر اوقات قوه‌ی غایبه است و آن زمانی است که اکثر نمایندگان از مجلس غایب‌اند و برای به دست آوردن رضایت قادر متعال و تزکیه‌ی نفس به دوبی رفته‌اند تا به زنان گمراه و بخت برگشته‌ی اوکراینی و پولندی درس پرهیزگاری بدهند. گاه مجلس نمایندگان قوه‌ی موذیه است. یعنی نمایندگان از پارلمان که طرف خانه‌های خود می‌روند، در راه مردم عادی و پولیس ترافیک را اذیت می‌کنند.
مجلس نماینده‌گان ما یک ایستگاه تلویزیونی دارد که وقتی سریال مشت و لگد زدن نمایندگان را پخش نمی‌کند، برای یک نوع خدا که به خداوند ِ جیم (ج) معروف است تبلیغات می‌کند. یکی از کارهای این تلویزیون تهیه‌ی گزارش از وضعیت زندگی ملت غیور افغانستان است. این گونه گزارش‌ها معمولا با استفاده از راکت و تانک تهیه می‌شوند و در آن‌ها یکی از خبرنگاران حرفه‌یی ریشدار ِ فارغ شده از دانشگاه گوانتانامو به سراغ مردم می‌رود. ماجرا از این قرار است که چند نفر از راکت‌چی‌های ماهر با حمایت یک تانک مثلا وارد رستورانتی می‌شوند و در همان لحظه‌ی ورود زنجیر خبرنگار خود را از گردن‌اش باز می‌کنند و به او اجازه می‌دهند که نزد صاحب رستورانت برود. خبرنگار مذکور که معمولا یک آدم حرفه‌یی است (یعنی تا حالا از سازمان عف ِ بین‌المللی چندین مدال دریافت کرده) به صاحب رستورانت سلام می‌دهد و در برابر کمره‌ی تلویزیونی با او مصاحبه می‌کند:
خبرنگار: السلام علیکم و رححححححححمت الله و برکاته ! ما آمده‌ایم که از وضع رستورانت شما گزارش تهیه کنیم.
صاحب رستورانت: سلام. بفرمایید.
خبرنگار: حیا کنید. شماح خانم هستید؟
صاحب رستورانت: هههه. بلی. چه طور؟
خبرنگار: شوهر تان کجاست؟
صاحب رستورانت: این جا نیست. شغل دیگری دارد.
خبرنگار: می‌توانم سند ازدواج‌تان را بخایم؟
صاحب رستورانت: سند ازدواج مرا برای چه می‌خواهید؟
خبرنگار: نگفتم بخواهم، گفتم بخایم.
صاحب رستورانت: ببخشید، متوجه نشدم. یعنی چه که سند ازدواج مرا بخایید؟
خبرنگار: می‌خایم. زیر دندان خود می‌گذارم و می‌خایم‌اش.
صاحب رستورانت: سند ازدواج نزدم نیست، ولی چرا شما می‌خواهید آن را بخایید؟
خبرنگار: عوعو! عو! عو! از حضرت غرفوش ابن بقه ابن پوفت ِ کوفی رحمت اللاح…
صاحب رستورانت: آها، فهمیدم. روایت دارید.
خبرنگار: نماز صبح چند رکعت می‌پاشد؟
صاحب رستورانت: دو رکعت می‌باشد. معذرت می‌خواهم این سوال‌ها چه ربطی به رستورانت من دارند؟
خبرنگار: نگفتم چند رکعت می‌باشد. گفتم چند رکعت می‌پاشد؟ انشالاح و تعالاح کفار به دوزخ می‌روند.
صاحب رستورانت: منظورتان از می‌پاشد چیست؟
خبرنگار: خیر و برکت می‌پاشد. نام شما چیست؟
صاحب رستورانت: نام من فرناز.
خبرنگار: ناز در اسلام از جمله‌ی فحشاح به شمار می‌رود. شما نام خود را عکه بگذارید. در کتاب صحیح و غلط بخاری رضی اللاح عنهووووو آمده که…
صاحب رستورانت: من دیگر نمی‌توانم به سوالات شما جواب بدهم. شما خبرنگارید یا پولیس امر به معروف و نهی از منکر طالبان؟

خبرنگار به فیلمبردار می‌گوید که کمره را خاموش کند. موبایل خود را بر می‌دارد و به یکی از نمایندگان مجلس زنگ می‌زند:
” نفرهای ما رفتند داخل رستورانت را جست و جو کردند. شراب مراب نیافتند. قلیون هست دو سه تا. فکر نکنم پول بدهند. این خانم صاحب رستورانت خیلی سگ است. هیچ نترسیده. من از فروشگاه عبدالباقی چند بوتل می‌گیرم و خدمت‌تان می‌آورم”.
گزارش تمام می‌شود. کسی که در آن سوی خط در قوه‌ی مشربه نشسته، به سختی قوه‌ی عصبیه‌ی خود را کنترول می‌کند. با خود قسم می‌خورد که تا به زور قوه‌ی مجریه و قوه‌ی قضائیه رستورانت این زن بی‌حیا را نبندد از پا ننشیند.