آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ تیر ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


مونولوگ‌هایی برای مام وطن | دو | عنتر کیف!


 

اودده ویچه، یک روستای کوچک در نزدیکی صوفیه پایتخت بلغارستان است که بیشترین تعداد عنتر سرخ‌مو را در جهان دارد. این عنترها آنقد زیادند که دولت بابت شکار آنها جایزه تعیین کرده است. مردم از پوست آنها کیف و کفش درست می‌کنند و یکی از مهم‌ترین اقلام صادراتی بلغارستان کیف‌های کوچکی است که به «عنتر کیف» معروف است. شاید بگویی تا امروز اسم چنین کیفی هم به گوشت نخورده. بله، بلغارها در الفبایشان حرف «ف» ندارند. «اینجا در کنگره سالانه اروپا»، اول تصمیم گرفتند، اینها هم مثل عربها «پ» نداشته باشند بعد دیدند کلمه «پنیر» را نمی‌شود تلفظ کرد و مهم‌ترین صادراتشان بعد از «عنتر کیف» لنگ می‌ماند. این شد که «ف» را حذف کردند و کم‌کم اسم آن کیف پول به شکل «عنتر کیب» و بعد هم «ان ترکیب» نوشته شد.
می‌دانم که با خواندن جملات بالا فکر می‌کنی من یک احمق وقیح هستم. درست فکر می‌کنی. قبلا اینجور حرف‌ها را فقط توی آستین کتم با خودم نجوا می‌کردم. یک روز که کتم را برده بودم خشکشویی، خانم خشک‌شو گفت: این حرف‌ها که توی آستین کت‌تان است مال خودتان است؟ گفتم: بله، چطور مگر؟ گفت: عجب قلمی دارید، چرا این‌ها را چاپ نمی‌کنید؟ بعدا که دقت کردم، متوجه شدم آن خشک‌شویی کارمند زن ندارد. من هم آن روز تب داشتم و اصلا کتم را خشک‌شویی نبرده بودم . ولی همان دیدار چند ثانیه‌ای، جرقه‌ای شد که من این‌ها را به عنوان واقعیت مسلم علمی و تاریخی چاپ کنم. گیرم خواننده نداشته باشد.
من که اسمش را گذاشته‌ام مونولوگ. تو هم می‌خواهی بخوان یا این‌که صد سال سیاه اصلا نخوان. ولی اگر روزی در مجلس روضه‌ای، عروسی یا ختنه‌سورانی کسی با گوشی موبایل نشانت داد که ببین بچه‌ات چه نوشته، شاکی نشو لطفا. فکر نکن که من دیوانه شده‌ام. اصلا دیوانه شدن من به حال تو چه فرقی می‌کند وقتی که پیش هم نیستیم؟ ما که هر وقت خط و خبری از هم می‌گیریم الکی دل خوش می‌داریم که همه چیز مرتب و آرام است. بگذار این تصور باطل را هم بکنیم که نه تو از رفتن من، ککت گزیده، نه من اینجا از دوری‌ات خل شده‌ام.
ملالی نیست. فقط ما همه اینجا، در معرض یک نوع کاسه‌خللی مزمن هستیم. کاسه‌خلل می‌دانی که یعنی چه؟ وقتی یک نفر کاسه سرش دچار خلل می‌شود وسط مغز یک سیاه‌چاله معنوی ایجاد می‌شود که هر چیزی توی آن بریزی پر شدنی نیست.
دانشمندان ثابت کرده‌اند، وقتی وطن‌ات را نتوانی هم‌چون بنفشه‌ها توی چمدان بچپانی و با خودت به هر گور الکی خواستی ببری، به محض این‌که هواپیما اوج می‌گیرد نورون‌هایی از مغز که خاطرات اِن سال از بچگی تا آن وقت را ثبت کرده مثل گداهای توی مترو که ول‌کن نیستند، سفت می‌چسبند به هر جسم جان‌دار و بی‌جانی که پیدا کنند. از آسفالت کف باند فرودگاه و چرخ طیّاره تا در و دیوار و هوا. هواپیما هم که شعور ندارد، نورون پورون سرش نمی‌شود همین‌طور عین گاو بال‌دار سرش را زیر می‌اندازد و می‌پرد به هوا. آن وقت، نورون‌های مغز کش می‌آیند تا جایی که تکه‌ای از مغز جاکن می‌شود و همان‌‌جا وسط هوا و زمین باقی می‌ماند. الان اگر آمار محرمانه اداره هواشناسی را بررسی کنی، کلی توده مغزی بی‌صاحاب در اطراف مرزهای پرگهر هوایی هست که همین‌طور برای خودشان ول می‌گردند. سگ صاحبش را نمی‌شناسد در آن مزرعه‌های مغزی فضایی!
اولین چیزی که ما کاسه‌خللی‌ها، اینجا یاد می‌گیریم پر کردن آن حفره خالی است. یکی با شراب و مسکرات، یکی با بیکینی و ختم انعام، یکی با تعویض شلوار به شلوارک، یکی با تعویض دین، یکی با تعویض همسر، هرکسی به یک مرگی خلاصه.
اگر نه، دو عارضه تهدیدمان می‌کند. یکی این‌که شبها صدای گردش خون در شریان‌ها آن‌قدر توی کاسه سر می‌پیچد که خواب نداری. خواب که نداشته باشی فردا صبح توی اداره، فروشگاه، اتوبوس، خیابان در می‌مانی. این‌جا صبح زود باید بروی و از مسئولش یک لبخند پلاستیکی بگیری و تا شب که برمی‌گردی آن را به لب‌هایت بزنی. حرف که می‌زنی، راه که می‌روی، نشسته یا ایستاده، مرده یا زنده، همه‌اش باید لبخند بزنی. حتی اگر بی‌کار و عصبانی هستی و داری از تنهایی دق می‌کنی، دق کردنت هم باید با لبخند باشد. حالا اگر صبح زود بیدار نشوی لبخند پلاستیکی، نه که تمام بشود، هست. ولی خوب‌هایش را برده‌اند. ممکن است یکی نصیبت شود که مال یک دهان بوگندو باشد یا دندان‌های زرد و چرک.
عارضه دوم این‌که نور آفتاب عین یک پلیس بدجنس تمام سوراخ سنبه‌های تاریک را می‌گردد و خودش را می‌چپاند توی آنها. وقتی حفره سرت خالی است، چند روز گشتن در آفتاب کافی است تا انباشتگی نور در کاسه سرت را به حدی برساند که دچار سندروم روشنفکری بشوی. یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی تا خرخره روشنفکر شده‌ای و هیچ کاری از دستت ساخته نیست! یک روز صبح، موقع اصلاح صورت، وقتی سرم را بالا آوردم از تصویر خودم در آینه ترسیدم. باقی‌مانده ژل اصلاح روی چانه‌ام از من یک پیرمرد با ریش پروفسوری سفید ساخته بود. یک پیرمرد که شرط می‌بندم کیف پولش از چرم عنتر سرخ‌موی بلغاری بود. یک روشنفکر عنتر کیف! سریع صورتم را شستم و بعد از آن هم دیگر کمتر به آینه نگاه می‌کنم!

خلاصه در جریان باش، هر کدام از بچه‌های دیگر را خواستی بفرستی بگو: مشکل اصلی مهاجر، تنگی معیشت و دلتنگی و تفاوت زبان و فرهنگ نیست. کم شدن یک تخته از عقل است!