آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۴ تیر ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | بیست‌وششم | کمپاین #نامت_را_بگیر_نامم_را_بده


 

در افغانستان این روزها طوفان تویتری راه افتاده با هشتگ #نامم_کجاست. این طوفان از طرف بانوان خودجوش راه انداخته شده تا در اجتماع به‌جای عنوان‌های نسبی، با اسم‌شان شناخته شوند. من با اصل کمپاین مشکل ندارم، فقط این “طوفان”‌اش گاه‌گاهی موجب درد سر می‌شود. حالا که کمی عادت کرده‌ام. روزهای اول شکیلا می‌آمد می‌گفت، طوفان است. من می‌رفتم وضو می‌گرفتم که نماز آیات بخوانم، می‌دیدم هرهر می‌خندد. می‌گفت، “قورباغه باری تعالی، طوفان تویتری است، بیا تویتر باجماعت بخوان که ثوابش بیشتر است”.
نمی‌دانم مردم افغانستان چرا این‌طور هستند. از یک نفر همان یک نامی که دارد هم می‌گیرند، به نفر دیگر صدوشصت تا نام می‌دهند که هرچه ولخرجی کند، سال آخر عمر شش-هفت نام اضافه روی دستش می‌ماند. دیروز به شکیلا گفتم، خدا را شکر کن زن هستی و بالاخره به زور طوفان و زلزله و بقیه حوادث طبیعی در تویتر اسمت را می‌گیری؛ من با این همه نام کجا شوم. دیدم با این درد ناآشناست، گفتم، بیا بنشین برایت تعریف کنم. گفتم؛
خانم جان، روز اول که بدنیا آمدم، اسمم را گذاشتند ’موسی‘. چون از طفولیت مجله طبی امام جعفر صادق می‌خواندم و آب زیاد می‌نوشیدم و رد می‌کردم، مادرم مرا ’شاشوک‘ می‌گفت. پدرم معتقد است که نصف دارایی‌اش را من خورده‌ام، ولی بر وزن من تاثیر نداشته، مرا ’شُلوک‘ (کرم خاکی) صدا می‌زند. بچه‌های کوچه مرا ’تُف رب‌العالمین‘ می‌گفتند. همکلاسی‌ها لطف داشتند و “بزغاله الجبر” صدا می‌زدند. ریاست احصاییه رفتم که تذکره بگیرم، پیر مرد پنجاه ساله پرسید، اسمت چیست، گفتم، سید موسی. اول که دستم را بوسید، بعد اسمم را در تذکره نوشت، ’آقا صاحب‘. هرچه گفتم این اسمم نیست، گفت به سید بی‌احترامی نمی‌کند و غیر از همین اسم چیز دیگری نمی‌نویسد.
رفتم پاسپورت بگیرم، کارمند دفتر پاسپورت که ظاهراً با سادات مشکل داشت، لطف کرد و تخلصی بر اسم من اضافه کرد و حالا در پاسپورت نامم شده ’آقا صاحب سید ششپر‘. همسایه دست چپ را که میشناسی؟ از وقتی دعوا کرده‌ایم، مرا ’سید مردارخور‘ می‌گوید. با همکاران دفتر دوبار راجع به سیاست‌های ولادیمیر پوتین در خاورمیانه بحث سیاسی کردم، شش ماه می‌شود مرا ’تحلیل بایوف‘ صدا می‌زنند. تمامش یک‌بار کیف پول خود را نبرده بودم، از دکاندار سر کوچه قرض گرفتم. اسمم را در کتابچه قرضداران ’لاشه سگ‘ نوشته. دخترم هنوز زبانش مشکل دارد، به‌جای موسا، ’موش‌ها‘ می‌گوید. تمام امیدم به تو بود. روز اول که دیدمت گفتم، آنکه مرا از نام درست‌ام صدا کند این است. تو هم که شش سال اول مرا ’پشه عطری‘ می‌گفتی، چهار سال است ’قورباغه باری تعالی‘ می‌گویی.
وقتی دیدم اشک ندامت در چشمش حلقه زده، بغلش کردم و گفتم، “عزیز، مردم افغانستان به این طوفان‌های خرد و کوچک آدم نمی‌شوند. تا طوفان حضرت نوح این سرزمین را از ریشه برنکنده، نه تو صاحب نامت می‌شوی، نه من. تویتر و هشتگ را کنار بگذار، بیا خاک بر سر تاریخ پنج‌هزارساله بیاندازیم و همدیگر را با نام اصلی‌مان صدا بزنیم.” ظاهراً قبول کرد و حرف تمام شد. امروز شام که مطلب می‌نوشتم، چای‌ام روی میز سرد شد. روده‌های من با چای سرد حساسیت دارد. دو شُپ نوشیدم و شکمم به غرُغُر افتاد. از سر شام تا حالا هروقت مرا کار دارد، می‌گوید؛ او اشرف غنی، شانزده ساعت است جُل می‌زنی؛ بیا فلان کار را انجام بده.