آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ تیر ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | بیست و چهارم | آشپزخانه را خدا آزاد کرد


 

 

ساعت حدود یک ظهر است که جبرئیل از خواب بیدار می‌شود. تا نزدیک‌های پنج صبح با اسرافیل ایکس باکس بازی کرده‌اند. بعدش هم جبرئیل دیده حال ندارد خودش را تا دم تختش بکشد، همانجا خوابیده. لای چشمش را باز می‌کند و می‌بیند خدا با موی ژولیده و زیر پیراهنی و پای برهنه در آشپزخانه ایستاده، ظرف هندوانه را گذاشته جلویش و با دست رفته در ظرف. یک گاز به هندوانه می‌زند، نصف هندوانه می‌رود در دهانش، نصف دیگرش با آب و مخلفات می‌ریزد روی خودش و پیشخوان. جبرئیل با کلی کش و قوس و ملچ و مولوچ بلند می‌شود می‌نشیند.

خدا: فرزندم! یکم دیگه استقامت می‌کردی شب می‌شد. بیخود بیدار شدی. الکی اون پلکا رو مستهلک می‌کنی.

جبرئیل در حالی که شکمش را می‌خاراند: سلام.

خدا: سلام به روی ماهت. به چشمون سیاهت.

جبرئیل اطراف را نگاه می‌کند می‌بیند میکائیل نیست.

جبرئیل: حافظ منافع آشپزخانه کجاست که جرئت کردین اینجوری شیرجه برین تو ظرف هندونه؟

خدا با لبخند: نیست بابا. رفته بیرون. تا رفت گفتم بیام بدون این که هی بهم سرکوفت بزنه که «آخ ریخت، وای بشقاب، چرا با دست؟» یه دل سیر هندونه بزنم. بیا بخور ببین چیه. قند مکرر. موندم چرا اون موقع که داشتم لیست میوه‌های بهشتی رو می‌نوشتم، هندونه رو توی لیست نیاوردم.

جبرئیل: خیر باشه. کجا رفته حالا؟

خدا: داشت با غاشیه تلفنی حرف می‌زد، فهمید تو جهنم فستیوال موزیکه. شال و کلاه کرد باهاش بره.

جبرئیل: وای! ایشالا فستیوال‌شون هفت شبانه روز طول بکشه. خب اسرافیلم خبر کنیم. بیچاره هنوز فکر می‌کنه اینجا حکومت نظامیه. ( فریاد می‌زند) اسرافیل! از تبعید خودخواسته بیا بیرون. آزادیه. آشپزخانه را خدا آزاد کرد.

در اتاق اسرافیل باز می‌شود. اسرافیل می‌آید دم درگاهی هال با تردید می‌ایستد.

اسرافیل: جدی رفته بیرون؟

جبرئیل: آره بابا نترس. بیا. تله نیست.

اسرافیل هم می‌آید و همگی با هم می‌نشینند دور پیشخوان آشپزخانه و عین عقده‌ای‌ها هر کثافت کاری‌ای که بلدند در می‌آورند. خدا با خنده هندوانه‌ها را در دستش فشار می‌دهد و ریقشان را در می‌آورد. اسرافیل آب را هورت‌کشان می‌خورد. جبرئیل هم هی با آروغ می‌گوید «اسب حیوان نجیبی است» و از این دست شیرین کاری‌های دبیرستانی.

وسط کِیف هستند که یک دفعه در حیاط باز می‌شود و میکائیل عصبانی می‌آید تو. اسرافیل که طی الارض می‌کند و ناپدید می‌شود ولی جبرئیل و خدا فرصت نمی‌کنند فرار کنند.

میکائیل عصبانی می‌آید تو. پای تلفن است: …حالا دارم براشون. بی تربیت‌های بی نزاکت. فکر کردن کی‌ان؟… همونو بگو… حالا بذار آبروشونو می‌برم. داعیه مهمان نوازی و خونگرمی هم دارن… حالا من برم فعلا. بعدا بهت خبر می‌دم… نه بابا، ناراحت چیه. خیلی هم خوشحالم. من کجا اونا کجا؟… قربونت. ماچ ماچ.

قطع می کند. آنقدر منقلب است که اصلا متوجه جنایات جنگی خدا و جبرئیل نمی‌شود. همان وسط می‌نشیند و می‌زند زیر گریه. های و های.

خدا هول می‌کند: چی شده میکائیل؟ چرا زود اومدی؟

میکائیل: من رو پیش همه بور کرد. بی تربیت.

خدا: کی؟

میکائیل: اون مالک، خازن جهنم. رفتم دم در، جلوی همه به من می‌گه شما نمی‌شه بیای تو. می‌گم من بلیط دارم. می‌گه داشته باشی. نمی‌شه بیای تو.

خدا در حالی که دارد تند تند پیشخوان را تمیز می‌کند و آثار جرمش را پنهان: ای بابا.

میکائیل: همه رفتن تو جز من. جراره که قبل از ما اونجا بود. دانته هم اونجا بود. میلتون هم من خودم دیدم رفت تو. اون غاشیه مهمونی ندیده رو بگو. من رو ول کرد رفت. از بس که هلاک رقصه. فقط ملت دست بزنن اون تن و بدن بلرزونه.

جبرئیل: خب چیکار می‌کرد؟

میکائیل: چیکار می‌کرد؟ به احترام من نمی‌رفت. ناسلامتی من دوستشم.

جبرئیل: خب اونا هم دوستاشن.

میکائیل: جبرئیل حرف نزن. حوصله ندارم. (بعد هم رو می‌کند به خدا) باید به مالک زنگ بزنین تا حساب کار بیاد دستش.

خدا: من چه‌کاره‌م آخه میکائیل جان؟ من رو کوچیک نکن. من با این جایگاه و مقام زنگ بزنم با دربون جهنم دهن به دهن بذارم؟

میکائیل اشک‌هایش مشت مشت می‌ریزند: نه پس. هیچی نگین بذارین همه من رو مضحکه کنن. همین الان توی توییتر برین ببینین چیا نوشتن.

جبرئیل که از اول این بحث دارد موبایلش را چک می‌کرد با لبخند: راست می‌گه البته. کلی توییت با هشتگ #جهنم_گیت هست.

میکائیل: بفرما. آبروی من، آبروی شماست. یا حرف می‌زنین، یا من زنگ می‌زنم پاچه پاره‌های بهشت رو بسیج می‌کنم برن اونجا در و دیوار جهنم رو بیارن پایین.

خدا از ترس آبروریزی بیشتر مجبور می‌شود جام زهر را سر بکشد. میکائیل با تلفن خانه، شماره مالک را می‌گیرد و تلفن را می‌گذارد روی اسپیکر و گوشی را می‌دهد دست خدا. بعد از چند بوق مالک گوشی را بر می‌دارد. از دوردست‌ها صدای موسیقی و همهمه می‌آید.

مالک: جونم.

خدا: سلام. خدا هستم.

مالک: سلام و عرض ادب.

خدا: قربان شما. مالک جان! زنگ زدم گله‌گی. آخه این درسته که این بچه رو که با هزار امید و آرزو اومده اونجا از دم در نیومده پس بفرستی؟ الان اینجا نشسته مثل پروانه داره می‌لرزه از ناراحتی.

مالک: به اون پروانه‌تون یه امشی بزنین شما. هنوز جای چنگش روی صورتمه. تازه اون به کنار. هر روز دوره افتاده توی بهشت، کل جهنم رو به گند می‌کشه. شده قافله سالار لجن پراکنی علیه ما.

میکائیل: لجن تویی لجن‌مال. لجن‌زار. لجن‌کده. لجن‌سرا.

مالک: بفرما. اینم حرف زدنش.

میکائیل: آخه نه که تو حرف می‌زنی. تو عر می‌زنی.

خدا زیر لبی و کلافه به میکائیل: ساکت باش بذار ببینم چی می‌گم. اه. (ادامه می‌دهد) البته این‌جوری‌ها هم نیست. یک سری اختلاف نظر هست که امید بود با مدارای شما و تبادل نظر این مسائل هم حل بشه.

مالک: من شرمنده شما هم هستم ولی جواب های هوی است.

خدا: نه دیگه پسرم. اگه این بیشعوره، شما که نباید بیشعور باشی. تو نشو مثل علیمردان خان.

مالک: من مامورم و معذور. مسئولیت من حفظ امنیت جهنمه و صلاح ندیدم این دوست‌مون با این حجم از نفرت رو راه بدم تو.

میکائیل آرام به خدا: بگین جراره توی جهنم منتظرم بود.

خدا: آخه این دوستش توی جهنم منتظرش بود.

مالک: حالا از این به بعد بگین دوستش توی بهشت منتظرش باشه.

بعد هم خداحافظی می‌کند و گوشی را می‌گذارد.

میکائیل بُق کرده می‌نشیند روی مبل.

وسط این سکوت مرگبار جبرئیل یا از سر نادانی، یا از سر موذیگری: اوا شیطان توی اینستاگرام لایو ویدیو گذاشته.

میکائیل بدو بدو می آید کنار دست جبرئیل و به صفحه خیره می‌شود. سر و صدا و موسیقی و بزن و بکوب و عیش و نوش و دود و دم.

شیطان غاشیه را انداخته دور گردنش. با چشمان خمار قرمز و نیش باز: سلام دوستان. ما الان اینجا وسط فستیوالیم. خیلی داره بهمون خوش می‌گذره. (دوربین را می‌چرخاند سمت پیست رقص) اونم جراره‌ست اون وسط داره دابستپ می‌رقصه. جای اونایی که اینجا نیستن خالی. (بعد هم هرهر خنده و یک سری کلمات نامفهوم و رقص و کیف).

میکائیل در سکوت به کنج دیوار خیره می‌شود. بعد از چند وقت چند نفس عمیق می‌کشد و خودش را جمع و جور می‌کند.

میکائیل: اصلا خیلی هم بهتر. هیچ جا خونه خود آدم نمی‌شه. برم یه نرگسی درست کنم بشینیم با هم پای تلویزیون بخوریم و کیف کنیم. الان برنامه «عِطر گل محمدی» هم شروع می‌‍شه. آخ جون!