آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۶ مرداد ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | بیست و پنجم | الهه عفت و الهه منکرات


 

 

پریروزها «بهشت تایمز» خبر زده بود که آریستوس الهه عفت و تقوا، با یک عده از رفقای کاکیا، الهه منکرات، رفته‌اند در کاباره‌ای در شهر نوی جهنم بزن و برقص و عیش و نوش.

چاپ این خبر همانا و بین علمای منزل خدا این‌ها اختلاف افتادن همانا. دو روز است دارند راجع به این موضوع حرف می‌زنند و تحلیلش می‌کنند. از جمله همین الان که همه دور میز نشسته‌اند. غاشیه و جراره هم آنجا هستند. بحث حسابی داغ شده.

میکائیل: ولی هر چی باشه «بهشت تایمز» کار بدی کرده. واقعا جوزف پولیتزر (سردبیر «بهشت تایمز») باید از خودش خجالت بکشه. اصلا کارشون حرفه‌ای نبود.

جبرئیل: متوجه نمی‌شم. چرا اینو می‌گی میکا جان؟ خبره خب.

جراره: نخیر، قضاوته و نادرسته. به قول شاعر «ناکرده گنه در این جهان کیست، بگو».

میکائیل: بله. زندگی خصوصی آدما به ما ربط نداره.

عزرائیل: اولا در باب زندگی خصوصی شما کاش از خودت شروع کنی میکائیل جان که تا توی تنبون ما سرک می‌کشی. بعد هم «بهشت تایمز» قضاوت نکرده. یک نفر دروغ گفته و ریاکاری کرده، «بهشت تایمز» اطلاع رسانی کرده.

میکائیل: یک روزنامه اجازه نداره یک کاری که در خلوت و جمع خصوصی اتفاق افتاده جار بزنه. مثلا این چه خبر مهمی بود وسط این همه کم آبی و بی برقی و آلودگی هوا و فساد مالی و دزدی‌ها؟ آیا مسئله ما ریای آریستوس است؟

جبرئیل: بابا طرف الهه عفته. بعد دیدنش توی شهر نو وسط مهمونی. می‌فهمی؟ یه عمر شعار «ویران باد شهرنو» داده. یه عمر عفتش رو چوب کرده زده تو سر مریم مجدلیه و بقیه ساکنین شهرنو.

میکائیل: اسم اون هرجایی رو دیگه اینجا نشنوم ها. با اون لباسای تنگ و ترشش.

اسرافیل: درست صحبت کن راجع به دوست من. هر چی هست، عوضش رو بازی می‌کنه. در ضمن لباساش به تو چه؟ تازه منم از اون لباسا می‌پوشم.

میکائیل: اینا رو می‌گه حرص من رو در بیاره‌ها. تو مینی ژوپ و جوراب مشبک می‌پوشی؟

اسرافیل: بله که می‌پوشم.

میکائیل: تو مردی یا زن بالاخره؟

اسرافیل: من صدبار بهت گفتم، جنسیتم شناوره.

میکائیل: من اصلا با تو کاری ندارم. هر کوفتی که هستی. من می‌گم اون روزنامه بیخود کرد همه اهل محل رو خبر کرد.

عزرائیل: اتفاقا خوب کرد. تا رسوا شود هر آنکه در او غش باشد.

غاشیه: نه عزیزم، قضاوت نکنیم.

جبرئیل: این آدم ریاکاره.

جراره: اووووو حالا تو هم جبی جان. همچین می‌گی انگار حالا همه اینجا مریم مقدسن. به قول شاعر «آیا تو هم آنچه می‌نمایی هستی؟»

جبرئیل: نه آخه….

جراره: یا باز به قول شاعر «من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش».

جبرئیل: آخه این چیزی که می‌گین…

جراره: یا باز هم دوباره به قول شاعر «حد بگردن داری و حد می‌زنی/گر یکی باید زدن، صد می‌زنی».

عزرائیل: وای جراره جان می‌خوای جلسه رو شب شعر اعلام کنیم شما راحت دفترچه شعرت رو بذاری روی میز برامون تا خود صبح شعر بخونی؟ خب وسط دکلمه‌هات یه نفس بکش بذار بقیه هم حرف بزنن.

میکائیل: جراره جان، یک لحظه صبر کن بذار من توضیح بدم. حرف ما اینه که با این خبرا می‌خوان بحث رو منحرف کنن تا شما نفهمین چه اتفاقای بدتری داره می‌افته. بذار من یک مثال واضح بزنم. کارتون شیرشاه یادته؟ یا نه، چرا اونو بگم؟ کارتون پینوکیو یادته؟ شما شبیه اون احمقایی هستین که گول سیرکه رو خوردن و رفتن الاغ شدن. شما هم الان الاغ شدین.

جبرئیل: بابا مثل آدم صحبت کن. این چه طرز حرف زدنه؟

میکائیل: عزیزم من قصدم توهین نبود. سوء برداشت نکن. مثال زدم. در مثل مناقشه نیست.

وسط این بحث‌های متعالی در می‌زنند.

میکائیل: کیه یعنی؟

عزرائیل: پولیتزره. من گفتم بیاد حالا که روزنامه‌ش رو گذاشتین سر تخته می‌شورین، خودش هم باشه.

پولیتزر با تاپ هت و کت و شلوار و عصا وارد می‌شود.

میکائیل: سلام آقا پولیتزر خیلی خوش تشریف آوردین. بفرمایین تو رو خدا.

پولیتزر پس از سلام و حال احوال می‌نشیند.

جراره: شما آقا پولیتزر کجایی هستین حالا؟

پولیتزر: من مجار هست ولی در جوانی به آمریکا مهاجرت کرد.

میکائیل که رفته برای پولیتزر چای بریزد از آشپزخانه دست به حماسه سنگ رو یخ کردن اسرافیل می‌زند: ای وای! این اسرافیل ما کوچولو بود اینقدر قشنگ با پیانو راپسودی مجار می‌زد. الان پیانوش توی اتاقشه. فقط اتاقش کثافت دونیه نمی‌شه رفت اونجا. برین توش طاعون می‌گیرین. ولی یه ارگ کوچولو داره، با اون می‌تونه براتون بزنه. اسرافیل برو ارگت رو بیار برای عمو پولیتزر بزن راپسودی مجار رو.

اسرافیل یک چشم غره غلیظ نثار میکائیل می‌کند. غاشیه برای این که جو را آرام کند می‌پرد وسط.

غاشیه: جناب! من بسیار علاقمند هستم به زبان شناسی. می‌خواستم بدونم اسم کوچیک شما چی هست بالاخره؟ یوزف یا جوزف؟

پولیتزر: اصلا فرق نکرد. هم یوزف، هم جوزف.

میکائیل از آشپزخانه: همون یوسف خودمونه. (دوباره یمین، یسار می‌زند) آقا یوسف! فیلم «بوی پیراهن یوسف» رو دیدین شما؟ بسیار فیلم خوبی هست. توصیه می‌کنم ببینین.

غاشیه: اون وقت تلفظ نام خانوادگی‌تون چطور جناب؟ پولیتزر درست هست یا پُلیتزر؟

پولیتزر: من اسمم هست پوووولیتزر.

میکائیل با چایی می‌آید: بله پولیتزر، بر وزن سوسیس (Soosis)… خب آقای سوسیس! ببخشید، آقای پولیتزر! من از شما گله دارم. چرا با آبروی آریستوس بازی کردین؟ الان روزنامه‌تون این دختر رو رسوا کرد خوشحال شدین؟

پولیتز با تعجب: من روزنامه نگار هست. کارم اطلاع رسانی هست.

غاشیه: حالا الان همه دنیا معطل مونده بود بدونه آریستوس شبش رو چطور گذرونده؟

میکائیل: بله، واقعا خبر زردی بود.

پولیتزر متعجب‌تر: شما زرد دید چون تمرکز کرد روی آریستوس. آریستوس کَبَر نبود. دروک (دروغ) خبر بود. ریا. این که چرا هیپوکریت زیاد هست.

جبرئیل در تایید پولیتز با رضایت: بله، ریاکار منظورشونه.

میکائیل: ولی نباید این خبر رو کار می‌کردید.

پولیتزر: شما روزنامه نگار نیست. ارزش کَبَری ندونست. اجازه نداشت به من گفت چیکار کرد، چیکار نکرد. مگر من در کار شما دکالت کرد؟

میکائيل ماتحتش آتش می‌گیرد: ببخشید ها، مهمونین، احترامتون واجب. ولی حالا فکر کردین شما کی هستین که این‌جوری حرف می‌زنین با من؟

عزرائیل: ئه، میکائیل! زشته.

میکائيل: نه آخه یه جوری صحبت می‌کنه انگار اون داناست و ما همه مرغ نادون. یه تحقیری توی صداشه.

پولیتزر: من روراست صحبت کرد. تحکیر نکرد.

میکائیل: بیا، فحش هم داد. واقعا که.

پولیتزر نیم ساعتی تلاش می‌کند الفبای خبرنگاری و خبر چیست و ارزش خبری یعنی چه و غیره را حالی میکائیل و جراره و غاشیه کند که آن وسط آنقدر جراره برایش شعر و ضرب المثل و حکایت ملانصرالدین بلغور می‌کند و میکائیل نظر کارشناسی و غاشیه درس اخلاق می‌دهد که آخر سر پولیتزر کلافه می‌شود. بلند می‌شود یک «نرود میک آهنین در سنگ» می‌گوید و می‌رود.

عزرائیل بعد از این که پولیتزر را تا دم در مشایعت می‌کند برمی‌گردد تو.

عزرائیل: بیا، یه کاری کردین فرار کرد از دستتون. راحت شدین؟

میکائیل: بذار بره گمشه، روزنامه نگار زرد چس دماغ. فکر می‌کنه کون آسمون پاره شده این افتاده پایین. مرتیکه کلاه کج. کم آورد که رفت. این استقامت ما رو نشون می‌ده.

جبرئیل رو به میکائیل: حالا که در مثل مناقشه نیست شاعر می‌گه «مه فشاند نور و سگ عوعو کند/سگ ز نور ماه کی مرتع کند».

بعد هم دوتایی با عزرائیل می‌روند.

جراره خطاب به میکائیل و غاشیه: دوستان! من حیث المجموع بسیار بحث سازنده و مفیدی بود. بسیار از این بحث پرمغز آموختیم. من می‌گم دیگه دفتر خبرنگاری رو ببندیم و دفتر دیگه‌ای باز کنیم. نظرتون راجع به موسیقی چیه؟ تحلیل موسیقی جَز و بلوز.

این را که می‌گوید اسرافیل هم بی سر و صدا فلنگ را می‌بندد. غاشیه و میکائیل ولی حسابی استقبال می‌کنند.

غاشیه اُوِرتور را می‌آید: آقا این بلوز به سکون باء هست یا بولوز بر وزن به قول آذری‌ها بویور؟

میکائیل: نه عزیز من. بُلوز هست. بولوز رو که می‌پوشن.

جراره خطاب به میکائیل: البته اونی که می‌پوشن بولیز هست بر وزن همون سوسیسی که شما می‌خرین.

و اینگونه موضوع موسیقی جز و بلوز به بحث کارشناسی گذاشته می‌شود.