آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۷ تیر ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | بیست و سوم | حریم خصوصی سلطان


 

 

صبح کله سحر است. میکائیل در آشپزخانه است. سماور را روشن کرده و دارد صبحانه آماده می‌کند. حین کار به رادیو گوش می‌دهد. برنامه صبحگاهی همیشگی است، ممزوجی از موسیقی نوستالژیک و شعر و دکلمه و درس ادب و اخلاق. دارد صبحانه خدا را آماده می‌کند تا طبق معمول برایش ببرد به اتاقش. برای خدا چای و نان و پنیر گذاشته با یک ظرف گوجه و خیار خرد شده. روی گوجه خیارها نمک می‌پاشد. یک مقدار از نمک می‌ریزد روی پیشخوان. سریع نمک ریخته شده را با یک دستش می‌کشد روی پیشخوان و می‌ریزد کف آن یکی دستش و نمک‌ها را می ریزد پشت سرش تا چشم نخورد.

میکائیل: بر چشم بد لعنت.

سینی را بر می‌دارد و می‌برد برای خدا.

او که می‌رود عزرائیل می‌آید. می‌نشیند پشت پیشخوان آشپزخانه. هنوز نصف مغزش خواب است. رد بالشش هم مانده روی صورتش.

میکائیل می‌آید تو: سلام شازده.

عزرائیل: صبح بخیر میکائیل.

میکائیل چای عزرائیل را می‌گذارد جلویش. دوتا قند هم می‌اندازد تویش. یک جا خوانده ضرر قند از شکر کمتر است.

عزرائیل در فکر و خیال خودش شروع می‌کند چای را با قاشق هم زدن. میکائیل قاشق را از دستش می‌کشد.

میکائیل: صد دفعه بهت گفتم که قند رو تا انداختم هم نزن. قند قهر می‌کنه و سفت می‌شه. ولش کن به حال خودش وقتی بنیانش فرو ریخت بعد هم بزن. خوب خوابیدی؟

عزرائیل: نه. شب هندونه خورده بودم تا صبح ده بار رفتم دستشویی.

میکائیل یک سخنرانی طول و طویل می‌کند در باب احکام خواب و لزوم یا عدم لزوم استفاده از بالش زیر سر، پشت گردن، بین دو زانو، فواید و مضرات جهات مختلف خوابیدن، خوردنی‌ها و نخوردنی‌های پیش از خواب و …

عزرائیل: وای میکائیل از انرژی فک و دهان تو می‌شه برق تولید کرد. کاش تخم می‌ذاشتی، تخمات رو جای تخم بلدرچین می‌دادیم به بچه‌های مردم زود به حرف بیان.

میکائیل: راستی چرا یکی زیاد حرف می‌زنه می‌گن تخم مرغ بسته به چونه‌ش؟

عزرائیل: ای بابا، من چی می‌گم، تو چی می‌گی.

میکائیل: تخم گذاشتن؟ آره والله. بدم نمی‌اومد. پر و بال که دارم. شما رو هم که زیر این پر و بالم گرفتم و بزرگ کردم. فقط تخم نذاشتم دیگه. می‌ذاشتم هم به درد مردم می‌خوردم، هم به خودکفایی از لحاظ تخم خوراکی پرندگان می‌رسیدیم، هم هر روز تو که می‌رفتی سر کار بدون عذاب وجدان یه تخمم رو برات می‌شکستم که چشم نخوری. ازش کلی استفاده‌های دیگه هم می‌کردم. اصلا می‌دونی تخم مرغ چقدر خاصیت داره؟ زرده‌ش با زردچوبه برای کوفتگی و درد مفصل خوبه. سفیده‌ش بهترین ماسک صورته. پوستش رو دیگه نگم که مملو از آهکه و برای استحکام ناخن عالیه. تازه کمکت می‌کنه بفهمی چشم کی شوره. آقا ایوب که کچلی گرفته بود همین جوری چشم شور رو پیدا کردیم دیگه. همه می‌گفتن عزازیل چشمش زده ولی عزازیل نبود. خدا به سر شاهده اسم درماتوفیتوز فلان فلان شده رو که آوردیم تخم مرغ از تو پکید. من که از اولم می‌دونستم…

عزرائیل دستش را می‌گذارد روی گوشش: وااااای میکائیل سرسام گرفتم. برو از اینجا تورو خدا.

میکائیل راه می‌افتد برود سمت اتاق جبرئیل و اسرافیل که بیدارشان کند. وظیفه ملی میهنی‌اش است که هر روز صبح خفتگان را به بدوی‌ترین حالت ممکن بیدار کند. تازه بهتر شده. قبلا رویشان آب می‌ریخت که خبرش که به خدا رسید، پارچ میکائیل را از پنجره حیاط پرت کرد بیرون.

قبل از رفتن، از کنار عزرائیل که رد می‌شود یک دفعه بی‌هوا می ایستد و انگشتش را می‌کند توی گوش عزرائیل.

میکائیل: گوشت کثیفه چقدر. بذار پاکش کنم. همینه درست نمی‌شنوی. (بعد یقه لباسش را می‌گیرد) ببینم لباست تمیزه. (دست عزرائیل را می‌گیرد در هوا و زیر بغلش را بو می‌کند) خوب تنت رو شستی تو حموم؟

عزرائیل با انزجار خودش را می‌کشد عقب: اینقدر دست نزن به من.

میکائیل اول می‌رود سراغ اسرافیل. چایکوفسکی هم آنجاست. دیشبش تا دیروقت داشتند روی یک قطعه با هم کار می‌کردند. بدون هیچ در زدنی در اتاق اسرافیل را دو لنگه باز می‌کند و رفته نرفته چراغ را روشن می‌کند و پرده را می‌کشد و با صدای بلند شروع می‌کند آواز صبحگاهی خواندن.

میکائیل: پاشو پاشو کوچولو، از پنجره نگاه کن، با چشمای قشنگت به منظره نگاه کن…

چایکوفسکی روی زمین خوابیده. با پا از روی پتو چایکوفسکی را تکان می‌دهد تا بیدارش کند. آن طرف اسرافیل سرش را می‌برد زیر پتو.

میکائیل پتوی هر جفت‌شان را از روی‌شان می‌کشد.

میکائیل: پاشین دیگه، پاشین، لنگ ظهر شد…

اسرافیل از تخت می‌پرد بیرون: صد دفعه بهت نگفتم در اتاق من رو بی‌هوا باز نکن؟ بلکه من لختم.

میکائیل: با یه گردن کلفت تو اتاق غلط می‌کنی که لختی. (یه نگاه چپ به سمت چایکوفسکی می‌اندازد، بعد یک نگاه به شورتک اسرافیل و پاهای قلمی‌اش) هی می‌خوام چیزی نگم.

می‌رود سراغ جبرئیل. جبرئیل در حین خواب آنقدر در تختش چرخ خورده که پتویش مثل یک مار پیچ و فر خورده و مانده زیرش. او هم دمر رویش خوابیده و ماتحتش را داده هوا.

میکائیل: جبرئیل پاشو، خونه آتیش گرفته باید همین الان تخلیه کنیم. بدو.

جبرئیل عادت دارد. محلش نمی‌دهد.

میکائیل: پاشو جبرئیل. خدا از دستت خیلی عصبانیه. می‌خواد خفه‌ت کنه.

جبرئیل جواب نمی‌دهد.

میکائیل: جبرئیل پاشو، عزرائیل مرده.

جبرئیل تکان نمی‌خورد.

میکائیل: پدر سوخته. بیدار شو بینم. تکون بده هیکلت رو. در ضمن اون شورت نخ نما چیه پات کردی؟ داره از هم وامی‌ره. بندازش دور. ندار که نیستیم.

می‌رود در آشپزخانه صدای رادیو را تا ته بلند می‌کند و آنقدر قاشق و لیوان و بشقاب و قابلمه‌ها را بی دلیل به هم می‌کوبد تا همه بیدار می‌شوند. جبرئیل می‌رود دستشویی. اسرافیل و چایکوفسکی می‌آیند در هال. اسرافیل توی درگاهی دم هال می‌ایستد.

میکائیل: توی چارچوب واینستا. شگون نداره. یا بیا تو، یا برو بیرون.

اسرافیل: اصلا حرف نزن میکا. صدات می‌ره روی اعصابم. (رو به عزرائیل) یعنی توی اتاق خودم هم نمی‌ذاره کارم به کار خودم باشه.

میکائیل: اینجا ما چیزی برای قایم کردن نداریم. همه خونه یکی هستیم. مگه چیکار می‌خوای بکنی توی اتاقت که من نباید بدونم؟

چایکوفسکی رو به اسرافیل: برای اتاقت قفل بگیر. منم همیشه در اتاقم رو قفل می‌کنم.

میکائیل عصبانی: چایکو جان شما نمی‌خوای بری خونه‌ت؟ از دیشب این‌جایی دیگه. نخود، نخود، هرکه رود خانه خود.

بعد هم می‌رود سمت توالت. باز هم بی‌هوا در را باز می‌کند. جبرئیل نشسته روی توالت.

جبرئیل: در مغازه که باز نمی‌کنی میکا؟ توالته. بابا یکم شخصیت داشته باش آخه.

میکائیل هواکش را می‌زند: بفرما! می‌دونستم هواکش رو نمی‌زنی. اوف اوف، پنجره رو هم باز کن. چی می‌خوری تو؟

جبرئیل: نمی‌دونم. تموم شد برات یه نمونه کار میارم خودت تشریحش کن ببین چی می‌خورم. راضی می‌شی این‌جوری؟ (بعد هم رول توالت را پرت می‌کند سمتش) برو بیرون. بابا یکی اینو از برق بکشه.

میکائیل می‌رود در آشپزخانه صبحانه بقیه را آماده می‌کند. اسرافیل و چایکوفسکی و جبرئیل می‌آیند می‌نشینند پشت پیشخوان. بین خودشان دارن حرف می‌زنند.

اسرافیل: اصلا حریم خصوصی نمی‌فهمه یعنی چی.

میکائیل از سر تابه املت: حلیم نداریم. هر بار که یه چیزی نداریم تو دقیقا همونو بخوا.

جبرئیل: حلیم چیه؟ می‌گه حریم.

میکائیل: شنیدم. کر که نیستم. گفتم نداریم. دوست دارین فردا بپزم.

اسرافیل: وای! می‌گم حریم، حررررررریم، حریم خصوصی، حریم سلطان.

جبرئیل خونسرد: این‌جوری نمی‌شه. میکائیل جان. قربونت برم. یک لحظه میای؟ بیا بشین کارت دارم.

بعد هم خیلی با محبت و دوستانه میکائیل را می‌نشاند پشت پیشخوان و با طول و تفصیل برایش توضیح می‌دهد که حریم خصوصی چیست و چرا باید به آن احترام گذاشت. میکائیل هم گوش می‌کند.

جبرئیل: امیدوارم ناراحتت نکرده باشم.

میکائیل: نه، ناراحت چرا؟ متوجه شدم چی می‌گی دیگه. چشم. از این به بعد اگر در جایی بسته بود قبل از این که برم تو در می‌زنم. (و بعدش محض عوض کردن بحث رو می‌کند به چایکوفسکی) راستی چایکو جان، یه سوالی مدتیه ذهن من رو به خودش مشغول کرده. این که می‌گن شما هوموسکسوئل هستی حقیقت داره؟

اسرافیل قاشقش از دستش می‌افتد. عزرائیل و جبرئیل در کمال بهت و ناباوری خشک‌شان می‌زند. و میکائیل مشتاقانه، منتظر جواب، به دهان چایکوفسکی خیره می‌ماند.