آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱ تیر ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | پنجاه و چهارم | آیا خداوند مهربان نیست؟


در اولین روزهای گشایش خجسته‌ی اکادمی عقلاطون دو تن از فرزندان این مرز و بوم، یعنی آن مرز و بوم، که در صداقت و اخلاص‌شان شکی ندارم (هر چند نمی‌شناسم‌شان) دو سوال به اکادمی فرستاده‌اند و قسم خورده‌اند که قصدشان تنها دریافتن حقیقت است و هیچ ریگی در کفش‌شان نیست. حتا عکس کفش خود را فرستاده‌اند و تا جایی که در عکس معلوم است واقعا ریگی در کفش‌شان نیست. البته در اطراف کفش‌شان ریگ زیاد است؛ ولی از آنجا که در اصطلاح “ریگی در کفش داشتن” هیچ اشاره‌یی به ریگ‌های اطراف کفش نشده، ما نیز متعرض این مساله نمی‌شویم.
سوالاتی که این عزیزان فرستاده‌اند، این‌هاست:
یک- آیا خداوند متعال واقعا مهربان است؟
دو- آیا چند همسری صحیح می‌باشد؟
من قبل از این که به این سوالات پاسخ بدهم ( پاسخ کلامی)، اجازه می‌خواهم که خاطره‌یی نقل کنم از دوران اقامت خود در وین پایتخت اتریش. ما در منطقه‌ای که به نام بتسیرک ۲۰ یاد می‌شد زندگی می‌کردیم. همسایه‌ی دست راست ما مرد و زن جوانی بودند به نام مارسل و کلارا. آن دو فرزندی نداشتند. از تنها موتر کهنه‌ی شان پیدا بود که وضعیت مالی چندان خوبی ندارند. همسایه‌ی دست چپ ما مردی بود به نام عبدالمجید عبدالوسیم ثعبانی جمره. وقتی که خود را معرفی می‌کرد این اسم را به صورت کامل می‌گفت. اصرار هم داشت که شما با چند بار تکرار اسم او را به همین صورت کامل حفظ و تلفظ کنید. در خانه‌ی عبدالمجید یازده کودک و دو زن هم زندگی می‌کردند. آن دو زن همیشه سرتا به پا سیاه بودند، مثل طالع مرحوم احمد ظاهر. ما اسم‌شان را نمی‌دانستیم. حداقل من نمی‌دانستم. اسم یکی شان سعیده بود و اسم دیگری زمزم ( خیلی خوب، این که خیلی آشکار است. سر یک چیز دیگر خرده بگیرید. در مچ گیری با کلاس باشید). عبدالمجید به همه می‌گفت که سعیده همسرش است و زمزم دختر خاله‌اش. اما آگاهان، که معمولا از همین طایفه‌ی روزنامه نگار شهروند افغان اند و تا نفهمند کی کی هست موج‌اند که آسودگی ما عدم‌شان است، گزارش می‌دادند که زمزم هم زنِ عبدالمجید است.
در آن زمان من پیش خود همیشه عبدالمجید را ملامت می‌کردم. می‌گفتم این کثافت عراقی‌ها ( دقیقا یادم نیست کثافت می‌گفتم یا پدرلعنت یا چیزهایی رنگین‌تر) هیچ عقل ندارند. چرا باید یک انسان هوشیار دو زن بگیرد؟ چرا خود را بی‌جهت به دردسر بیندازد؟ چرا هزینه‌ی زندگی خود را دو برابر و چند برابر کند؟ البته این که دو زن گرفتن عادلانه هست یا نیست، برای من مورد سوال نبود. حداقل در این مورد خاص سوالی برایم پیش نمی‌آمد. چرا که این دو خانم چنان بلند قامت و چاق و قوی هیکل بودند که من بیشتر اوقات دلم به حال عبدالمجید می‌سوخت. به نظر می‌رسید که عبدالمجید عبدالوسیم ثعبانی جمره، با آن قامت کوتاه، اندام لاغر و استخوان‌های نازک و شکننده‌ی خود، اسم خود را به خاطری عبدالمجید عبدالوسیم ثعبانی جمره می‌گوید که کمتر احساس ناتوانی و تنهایی کند. شاید به این طریق خود را چند نفر احساس می‌کرد.
از آن سو، چنان که رسمِ غرب زده‌هاست، هر وقت که مارسل و کلارا را می‌دیدم دلم باغ باغ می‌شد. با خود می‌گفتم این یعنی عشق، این یعنی عقل. مارسل و کلارا یک سگ کوچک پشمالو هم داشتند. با آن سگ چنان با نیکی و شفقت و احترام رفتار می‌کردند که گویی یکی از سگ‌های اهل بهشت است.
برای من تصویر خانواده‌ی عبدالمجید و زن‌ها و اولادش یک تصویر زشت بود و تصویر خانواده‌ی کوچک مارسل و کلارا یک تصویر قشنگ. اما این معادله زمانی تغییر کرد که یک شب در منطقه‌ی ما سیل آمد. در آن سیلاب وحشتناک چند صد نفر جان خود را از دست دادند. خداوند مهربان سر من رحم کرد که در آن روزها به خاطر دزدی کوچکی که از یک مغازه کرده بودم در قسمت دیگری از شهر زندانی بودم. از محله‌ی ما فقط سه نفر زنده ماندند: عبدالمجید عبدالوسیم ثعبانی جمره ( یک نفر)،همسراول‌اش زمزم و مارسل. بقیه در اثر گناهانی که بر جهان غرب مستولی است و بر جوامع اسلامی مستولی نیست و خدا نکند مستولی شود، غرق شدند. مارسل چون یگانه عشق زندگی خود را از دست داده بود، خودکشی کرد. اما عبدالمجید از این که مجبور شده بود آن سعیده‌ی بدقواره را به عقد خود در آورد، از زمزم معذرت خواست و هر دو زندگی عاشقانه‌ی خود را در تولدی دیگر از سر گرفتند.
حتما می‌گویید حال من خوب است؟ الحمدالله. خداوند مهربان سبب ساز نجات من شد. هنوز ازدواج نکرده‌ام. اما همیشه فکر می‌کنم اگر عبدالمجید فقط با سعیده ازدواج می‌کرد، بعد از آن سیلاب که خداوند مهربان فرستاد و سه هزار ‌نفر را غرق کرد، چه گونه می‌توانست زندگی کند؟ زمزم حیات عبدالمجید را نجات داد.
فرصت نشد در باره‌ی آن دو سوال بحث کنیم. بماند برای مجالی دیگر.