آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۸ خرداد ۱۳۹۶

منیرو روانی‌پور

طنز روز


نعره مستانه | قسمت سوم


|

 

خرابات

تو کازینو عرق بود، ورق بود و تا چشم کارمی‌کرد عرب‌ها بودند و چینی و کره‌ای و روسی. وارد که شدیم، سرها برگشت به طرف مارلی… انگاری توریست دیده باشند، همه دست تکون می دادند وهلو هلو می گفتند. دو تا عرب ازپشت میزشون بلند شدند و اومدن جلو مارلی و بهش گفتند: گود مورنینگ.
گفتم: “مارلی گوش نده، تا صبح خیلی مونده …”
دوسه تا چینی هم اومدند چین چین چین حرفایی زدند که ما نفهمیدیم. روسا منتظر اجازه ازمسکو ماندند وتکون نخوردند.
گفتم: “مارلی گمونم اشتباهی اومدیم، این جا کجاست؟”
مارلی که مثل مشنگ‌ها لبخند می‌زد، گفت:
“لاس وگاس، ما تودل لاس‌وگاسیم.”
گفتم:” پس امریکایی‌ها کجان ؟”
گفت: “ما این شهرو واسه خارجیا ساختیم .”
خوب نگاه کردم، دیدم راست می‌گه …غیر ازمارلی هیچ امریکایی اون‌جا نبود وتاچشم کار می‌کرد خارجی بود که پشت میزهای بازی نشسته بود. مردهایی که تا ما برسیم و بشینیم پشت بارهی بلند می‌شدند برای مارلی که اصلا سیگاری نبود فندک روشن می‌کردند ..
مارلی گفت: “مردای شرقی خیلی باحالند.”
گفتم: ” توحال ندیدی که بفهمی باحال یعنی چه.”
گفت: “یعنی چه؟”
گفتم: “اول عرق”
پشت بار مارلی گفت شراب و من هم بوی وطن پیچید توکله‌م و گفتم:
: “کون لق دنیا. هیچ دری حتی در جهنم با یه چکه عرق وا نمی‌شه.”
عرق سگی. نداشتند.
گفتم : “الکل طبی؟” نداشتند …
گفتم: “سگ خور هرچی آوردی آوردی، فوقش کور می‌شیم دیگه.
یه بطری جانی واکر گذاشت جلوم.
گفتم: “نمی‌رسه به الکل طبی، ولی بازم شکر.”
مارلی به جانی واکر نگاه کرد و گفت: ” منم از همین می‌خوام.”
گفتم: ” مارلی، اگه پلیس بگیردت؟”
گفت: ” به تخمم.”
گفتم: ” ای جان! بزن بریم.”
رفتیم پیک‌ها رو یکی دوتا انداختیم تو خندق بلا و مارلی سئوال پشت سئوال تارسید به این یکی:
” بار ایرونی چه جوریه؟”
سرم حسابی گرم شده بود و یاد نیکان پرافتخارم افتاده بودم وبه هیچ وجه نمی‌خواستم مارلی از زار و زندگی مابویی ببره وابرومون پیش استکبار جهانی بره. چشمم دودو می‌زد ومارلی را نه مارلی که عموسام می دیدم. این بود که آستین‌ها مو بالا زدم، گردن شیشه جانی واکر را گرفتم و کون بطری را دادم رو به آسمان تا فرشته‌ها هربلایی می‌خوان سرش بیارن و خودم قلپ قلپ خوردم. بعد با آستین مثل ملک مطیعی لب و لوچه‌ام را پاک کردم. سینه جلو دادم و گفتم:
“این که تومی‌خوری اصلش از اونجا اومده”
بعد گفتم ازتاکستان‌های عریض و طویلی که هیچ وقت هیچ کس تو زندگی‌ش ندیده و انگورستانی که خوشه‌های انگورش مثل طلا وجواهر زیر نور آفتاب می‌درخشه و دخترهایی که موقع انگور چینی کتک نمی‌خورند که آواز می‌خونند و پسرهایی که براشون گیتار می‌زنند و بچه‌هایی که می‌رقصند
” و….کوزه‌های شراب دویست ساله و هزارساله که هر روز وهرشب از زیر زمین غل‌غل کنان بالا می‌آد.”
جای شما خالی حسابی دنگم گرفته بود …گفتم هیچکی نمی‌دونه از زیززمین‌های ما عرق غل‌غل می‌زنه بیرون.
مارلی میون مستی چشماشو خمارکرد و گفت:
“این که می‌گی نفت نیست؟”
گفتم: “نفت وعرق با هم می‌آن. یه ور نفت یه ور عرق”
گفتم امریکایی چی می‌فهمه؟ کجا زیر زمین دیده …
مارلی گفت: “ماهم زیرزمین داریم.”
گفتم: ” آره، می‌دونم … وقتی تورنیدو می‌آد فرار می‌کنین می‌رین توش. زیرزمینای ما پراز شراب و عرقه، پرازطشت‌های له شده انگور ودستگاه‌های عرق گیری و شیشه‌های تقطیر و..
مارلی مات ومبهوت گوش می‌داد و مردای بار هم باحسرت سرتکان می‌دادند
گفتم: “هیچکی نمی‌دونه هر ایرونی یه کارخونه عرق کشی داره. هیچ که نمی‌دونه ایرون پراز بارمنه …پرازساقی.”
یواش یواش داشت دهانم کف می‌کرد. بعد باقی جانی واکررا بالا انداختم و ته شیشه را محکوم کوبیدم رو پیشخون. مارلی که حالا اخم‌هایش رفته بود توی هم و پشیمان از زندگی درسرزمین اجدادی شده بود، زیر لب گفت: ” گندش بزنند، اینم کشوره که ما داریم.”
گفتم: ” د ه همین ..همه چی‌تون مصنوعیه. اصلا تومی‌فهمی این ویسکی‌ها ازکجا می‌آد؟ چی تو این شراب‌ها هست؟ یه وقت دیدین خدای نکرده تواین شیشه شراب‌ها با سرنگ چیزی کرده باشن، یه وقت خدایی نکرده کور بشین … یکی یکی هم نه، دسته جمعی…”
یه دفه دیدم وسط مردای قمارباز یکی بلند شد دستاشو مشت کرد تو هوا وشعار داد:
“بار ایرونی حرف نداره …”
فهمیدم هم وطنه و همین حالاست که گند همه چی دربیاد. این بود که داد زدم:
“معلومه خیلی وقته خارجی … ما نمی‌گیم بار، ما می‌گیم خرابات مغان.”
همه مردایی که تو کازینو و بار بودن و زاروزندگیشونو گذاشته بودن و مارلی را می‌پائیدن زور زدن که بگن ..خرابات مغان… منم زور زدم تا یادم بیاد که خرابات مغان چه جوری جایی‌ست و وقتی دیدم یادم نمی‌آد گفتم به یه ورش حالا یه کاریش می‌کنیم…
وقتی دیدم همه آدما حتی بارمن‌ها و خانم‌هایی که عرق می‌بردند برای مشتری‌ها دارند گوش می‌دن زدم به سیم آخر…
گفتم: “ما ملتی هستیم که تو جنگ وصلح زندگی‌مون تکون نمی‌خوره. ما همه چی‌مون خصوصیه؛ ژنراتور برق خصوصی، لوله کشی آب و عرق کشی خصوصی. وقتی برق شهر بره همه‌مون برق داریم. وقتی آب شهر بره همه‌مون آب داریم، وقتی عرق بره همه‌مون عرق داریم.”
مارلی گفت: “مگه عرق هم می‌ره؟”
گفتم: “می‌ره… با انقلاب همه‌چی می‌ره.”
مارلی گفت: “مرگ برمارکس”
گفتم: ” آمریکایی بازی موقوف. انقلاب ما ربطی به مارکس و انگلس نداشت…”
یواش یواش سرم سنگین می‌شد ودلم می‌خواست نه تنها ازخرابات ومغان که ازعرفان وصوفی‌گری هم بگم.
گفتم: ” مارلی! چون زمین می‌چرخه ماهم باید بچرخیم.”
همون موقع همه‌چی داشت می‌چرخید.
گفتم: ” تو این دنیا یا یونیورسی که شما می‌گین هیچی سرجاش نیست. ماهم نباید یه‌جا نشینی کنیم.”
گفتم: ” بوگند می‌گیرن آدمایی که یه جا بمونن، حتی اگه تو بغل یکی خیلی بمونن بو گند می‌گیرن.”
مارلی گفت: “راست می‌گی، راس می‌گی، هرشب یکی…”
توعالم مستی سرچرخاندم و نگاه کردم ببینم کسی نباشه به جرم تشویش اذهان عمومی بگیرتمون. هیچکی نبود. همه سرتا پا گوش وهمه مست… منم مست… مارلی هم مست… یادم می‌آد مارلی با یه آهنگی که معلوم نبود ازکجا می‌اومد خودش را تکون می‌داد: “درخرابات مغان نور خدا می‌بینم .”
خیلی کیفور بود ونور خدا صورتش را روشن کرده بود. وقتی مارلی دید نگاش می‌کنم گفت: ” یادم بده، یادم بده چه جوری نعره مستانه بکشم.”
گفتم: ” داری یاد می‌گیری عزیزک.”
بعد هرچی یادم می‌اومد می‌گفتم. می‌گفتم: “مارلی! اگه به گیسوی پریشون رسیدی خودتو نگه ندار. اگه به یه نردبون رسیدی برو بالا. اگه یه چاه دیدی برو پائین.”
مارلی گوش می‌داد و بطری جانی واکرتمام شده بود. زبون مارلی سنگین شده بود و چشمش برق می‌زد.
گفت: “منیرو این.. این که تو ازش حرف می‌زنی… از نردبان برم بالا، از چاه برم پایین، این نعره زدن‌ها، اسم مکتبش چیه؟”
گفتم: “مکتب خرابات.”
گفت: “توضیح”
خب دوستان! من فکم افتاده، شما توضیح بدین. شما به مارلی بگین خراباب و خراباتی یعنی چه.
…. ادامه دارد