آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۲ خرداد ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام |نوزدهم | و خدایان باید روزه باشند


 

روز اول ماه رمضان است و میکائیل را جو گرفته. از کله سحر فاز نصیحت برداشته و به عنوان مادر مقام، همه را ارشاد کرده. در هر حوزه‌ای که عشقش کشیده؛ رفتار، کردار، پوشش، نظافت، انواع آداب و غیره و ذلک و الخ. در کنار این وظیفه خطیر، سعی کرده تا جایی که بشود جلوی روزه‌خواری را هم بگیرد. آشپزخانه را کرده مقرش. در دستشویی هم به جز شیر آب توالت تمام شیرها را بسته و سعی کرده تا حد ممکن قراولی این دو سنگر را بکشد و نگذارد کسی دست از پا خطا کند. این وسط یکی دو باری مجبور شده برای قضای حاجت آشپزخانه را ترک کند که در این مدت جبرئیل سریع خودش را رسانده در آشپزخانه و چندتایی خوراکی دزدیده و آب خورده. خدا و اسرافیل هم که طبق معمول از صبح اصلا از اتاقشان بیرون نیامده‌اند.

ظهر شده و عزرائیل که از صبح ماموریت بوده برگشته خانه. جلوی ورودی آشپزخانه ایستاده و دارد سعی می‌کند از میکائیل اذن ورود بگیرد. میکائیل یک پا را گذاشته روی کانتر کنار ورودی، یک دستش را هم تکیه داده به دیوار کنار درگاهی و نمی‌گذارد عزرائیل برود داخل آشپزخانه.

میکائیل: به ولای علی نمی‌ذارم عزرائیل. نه، نمی‌شه. نه، نکن، دستت رو بنداز.

عزرائیل: میکا، زشته این کارا. پات رو بردار از اون رو. درک داشته باش. من از صبح مثل سگ توی این گرما کار کردم. چشمام داره سیاهی می‌ره.

میکائیل: برو دراز بکش خوب می‌شی. نمی‌ذارم.

عزرائیل: میکائیل اذیتمون نکن. بذار برم تو.

میکائیل: نه. مگه از رو نعش من رد شی. بیا این چاقو، می‌خوای رد بشی بیا بکن تو شکمم من رو بکش بعد برو تو. نمی‌ذارم گناه کنی.

جبرئیل ولو روی فرش: بابا میکائیل شل کن توروخدا. اعصاب همه رو زدی. بابا این بچه در سفر بوده. بهش واجب نیست.

میکائیل: تو حرف نزن کاهل که غوطه‌ور در منجلاب فَساد و کَثافتی و نَجاستی.

جبرئیل: چرا تو ایمانت می‌زنه بالا همه کسره‌هات فتحه می‌شه؟… ئه! چرا عصبانی می‌شی؟ جدی پرسیدم خدا به سر شاهده.

عزرائیل مستاصل رو به میکائیل: من الان چیکار کنم؟ گلوم از خشکی داره ترک می‌خوره.

میکائیل: اینجا آب نیست. اینجا کرب و بلاست. برو از شلنگ توالت آب بخور که همانا بدانید و آگاه باشید که هر کس که روزه نگیرد لایق گند و گه توالت است.

عزرائیل وا می‌دهد. می‌رود سمت در بیرون: همانا لعنت به تو و پدر اون پدرسگی که به تو اجازه داده آب رو رو ما ببندی. حالا که اینجوری شد می‌رم خونه غاشیه اینا تا جا داره هم آب می‌خورم هم غذا. برای همه‌تون هم میارم. جبرئیل چی می‌خوای؟ مرغ بریون خوبه؟ پلو هم می‌خوای؟ زعفرونی؟ کباب هم میارم. تو جون بخوا. دسر هم می‌خوای؟ گوش فیل دوست داری؟ کیک یزدی چی؟ همه رو میارم.

در را می‌کوبد و می‌رود.

جبرئیل: بیا، از عزرائیل مودب‌تر داشتیم؟ با این کارات گند زدی توش.

میکائیل قاطی می‌کند. می‌آید وسط هال بالای سر جبرئیل می‌ایستد و دو بامبی می‌کوبد توی سر خودش: خاک تو سر من که می‌خوام شما خطاکار نباشین. (خودش برای خودش مرثیه می‌خواند و اشک می‌ریزد) میکائیل مظلوم، بمیرم برات که آماج توهین و فحش و فضاحت شدی. کشتنت میکائیل. رشمه رشمه‌ت کردن میکائیل. آروم بخواب لای لای.

جبرئیل: بابا پاک قاطی کردی. خب می‌بینی نمی‌تونی کله گنجشکی بگیر.

در همین حین اسرافیل در عالم خودش زمزمه کنان از اتاقش می‌آید بیرون برود از یخچال یک خوردنی بردارد. میکائیل خودش را از وسط هال پرت می‌کند سمت ورودی آشپزخانه و جلوی درگاهی روی شکم می‌آید پایین.

اسرافیل آرام و متعجب: وا!

میکائیل: اینجا چی می‌خوای؟

اسرافیل: یه تیکه از ساندویچ دیشبم مونده می‌خوام بخورم. گرسنمه.

میکائیل: نمی‌شه. رمضونه

اسرافیل: رمضون کیه؟ ساندویچ منه.

جبرئیل آن طرف غش می‌کند از خنده.

میکائیل: کافر. ملحد. دهری. شوت علی. همانا از بی‌خبرانی. ماه رمضونه. روزه باید باشی.

اسرافیل: نیستم.

میکائیل: چرا نیستی؟

اسرافیل: عذر دارم.

میکائیل: ببند دهنتو . لوده. تو کجات عذر داره؟ ببینم.

جبرئیل خنده کنان: میکا رحمت بیاد. خوبیت نداره به خاطر یه گاز ساندویچ مجبورش می‌کنی تنبونش رو برات بکشه پایین.

میکائیل: تو حرف نزن سراپا تقصیر. (رو به اسرافیل) چرا چرت و پرت می‌گی؟ تو اصلا مگه می‌تونی عذر داشته باشی؟

اسرافیل خیلی جدی: من هنوز در مورد جنسیتم تصمیم قاطع نگرفتم. جنسیتم شناوره. یه روزایی احساس مردانگی دارم، یه روزایی زنانگی. امروز حس زنانگی دارم و احساس می‌کنم زنانگیم عذر داره.

جبرئیل از این مکالمه سورئال خر کیف شده.

اسرافیل سعی می‌کند میکائیل را بزند کنار که یک دفعه میکائیل شروع می‌کند تند تند در صورت اسرافیل بال زدن. اسرافیل لرزه به اندامش می‌افتد.

اسرافیل: ای! چرا اینجوری می‌کنی؟ می‌دونی که از صدای بال چندشم می‌شه.

میکائیل: پس برو عقب.

جبرئیل: اسرافیل جونم ولش کن. بیا اینجا پیش خودم. من خودم توی بالشم بیسکیوید و شوکولات قایم کردم. بیا با هم بخوریم.

میکائیل جلوتر از اسرافیل می‌رود سمت جبرئیل.

میکائیل: کجاست خوردنیات؟ بده‌شون به من.

جبرئیل با نیش باز: نمی‌دم.

میکائیل: می‌گم بده.

جبرئیل: می‌خوای بیا خودت بگیر.

میکائیل خودش را می‌اندازد روی جبرئیل و سعی می‌کند بالشش را از زیر سرش بکشد. جبرئیل غش می‌کند از خنده. اسرافیل هم بازی‌اش می‌گیرد. با خنده می‌آید پاهای میکائیل را می‌گیرد و سعی می‌کند از روی جبرئیل بیاندازدش پایین.

میکائیل: آخ اسرافیل نکن. مچ پام در رفت. با پاشنه می‌زنم توی قفسه سینه‌ت ها. ول کن پامو. (همچنان در حال تقلا برای گرفتن خوراکی‌ها از جبرئیل) خجالت بکشین. برای یه تیکه غذا ببین چه جلف بازیایی در میارین. خدا یک چیز ازتون خواسته. فقط یک چیز.

وسط این بزن و بکش، خدا تبلت به دست می‌آید تو. اصلا حواسش به دور و برش نیست. سرش پایین است و دارد در تبلتش به چیزی نگاه می‌کند. می‌رود توی آشپزخانه. در یخچال را باز می‌کند. بطری آب را در می‌آورد و بدون این که لیوانی بردارد شروع می‌کند از بطری آب خوردن. از صدای قورت قورتش جبرئیل و میکائیل و اسرافیل دست از کشتی گرفتن‌شان برمی‌دارند و به خدا خیره می‌شوند. آب از دو گوشه لب خدا روان شده و از گردنش رفته پایین توی تیشرتش. دو سوم آب بطری را که می‌خورد یک آروغ جانانه هم می‌زند، بطری را می‌گذارد توی یخچال و راه می‌افتد برگردد توی اتاقش.

اسرافیل بهت زده خشکش می‌زند. جبرئیل و اسرافیل از خنده می‌ترکند.

جبرئیل قه‌قه زنان به میکائیل: آروغ رو به ریش تو زد ها (بعد هم با صدای بلند به خدا) دمت گرم. خیلی باحالی. حرف نداری.

خدا که اصلا در جریان نیست، با تعجب و حواس پرتی می‌خندد و یک «چی شد مگه؟» می‌گوید و می‌رود سمت اتاقش.

از این در خدا می‌رود، از آن در عزرائیل با کلی غذا در حیاط را باز می‌کند و فریاد می‌زند: «بیاین آب و غذا آوردم.»

جبرئیل و اسرافیل با شادی و شعف می‌دوند سمت حیاط و میکائیل همان وسط روی گل قالی میخکوب و خیره به افق می‌ماند.