آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲ تیر ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | بیست و دوم | گودبای پارتی زعفر


 

صبح روز جمعه است. غاشیه و جراره صبح کله سحر رفته‌اند از طباخی چهار دست کله پاچه گرفته‌اند و آورده‌اند خانه خدا این‌ها با هم بخورند.

میکائیل بساط صبحانه را در حیاط چیده. همه توی تراس روی زمین دور تا دور نشسته‌ اند. تیلیت آب کله پاچه شان را خورده‌اند و رفته‌اند سراغ اصل ماجرا. مقسم جراره است. با هشت تا دست و پایش رفته است توی قابلمه. اول از همه بشقاب خدا را پر کرده و داده دستش و خدا هم سر سفره نشسته و با کیف دارد می‌خورد.

جراره: بعدی… بیار جلو بشقابت رو… چشم بدم؟… پاچه؟… مغز؟… برو خیرش رو ببینی… بعدی… پاچه بدم؟… بناگوش؟… مغز؟… نوبت به تو هم می‌رسه جبرئیل. هول نزن.

آن طرف میکائیل نشسته کنار دست کم غذاهای جمع، عزرائیل و اسرافیل، و مواظب است غذایشان را کامل بخورند.

میکائیل: اسرافیل تو که هیچی هنوز نخوردی. تموم کن اون تیلیتت رو. چی چی رو دوست ندارم؟ بخور خوبه برات. استخونات سفت می‌شن. فکر کن دواست. (در جواب جبرئیل که داوطلب خوردن تیلیت اسرافیل شده) نخیر لازم نکرده شما بخوری. دست به بشقاب این دو تا نمی زنی ها جبرئیل. (از بشقاب خودش یک تکه مغز بر می‌دارد و یک لقمه برای عزرائیل می‌گیرد) بیا جونم. مغز دوست داری. این مال تو. بخور نوش جونت.

خدا با یک لپ به شدت پر: به به، جیگرم حال اومد. از این غذا خوشمزه تر هم هست؟

غاشیه از اون ور: نه والله. لذیذ. لذیذ. (به بغلی‌اش) لیمو بدم؟

جبرئیل: یعنی این دیگه سوخت موشکه. تا فردا هیچی نمی‌خوریم (از این شعارهای تو خالی که همه بعد از خوردن کله پاچه می‌دهند و چهار ساعت بعدش توی ظرف پلو و خورش شنا می‌کنند).

میکائیل: دست جراره و غاشیه درد نکنه سر صبحی رفتن کله پاچه رو گرفتن. (یک دفعه عصبانی بر می‌گردد سمت اسرافیل) یک بار دیگه ببینم غذات رو بدی به گربه من می‌دونم و تو.

وسط بساط چشم و چار و پاچه و وزوز مگس و دست‌های نوچ و تکه‌های نان ول معطل میان سفره و لیموهای له شده و استکان‌های چایی که سرتاپایشان را لک انگشتان چربی گرفته، در حیاط را می‌زنند.

جبرئیل با دهن پر نعره می‌زند: بفرما تو (غذا می‌پرد به گلویش. دو تا سرفه می‌کند). بازه. بفرما.

در باز می‌شود و جابرخان فرشته می‌آید تو. جابر خان چهارکوچه بالاتر بقالی دارد. یک سری بنر و پوستر در دستش است با مضمون «مرگ بر مستکبر»و «یاور مظلومیم» و «درود بر همزیستی». سر بند هم زده است.

خدا تا از دور چشمش می‌افتد به جابر خان، سریع بلند می‌شود.

خدا: خب دیگه دست همگی درد نکنه. خیلی چسبید. من دیگه برم تو اتاقم. کلی کار دارم.

بعد هم سریع جیم می‌شود.

جابر خان تند تند یعنی که مثلا خیلی عجله دارم و سرم شلوغه: سلام، سلام، سلام، سلام.

جبرئیل: به ه ه ه، جابر خان، خواربارفروش زبردست عرش. ما شما رو نداشتیم چیکار می‌کردیم؟ از کجا تی‌تاپ و خیارشور می‌خریدیم؟ بفرما.

جابر: چاکرم. باید برم. اومدم شما رو هم ببرم.

میکائیل: خیر باشه. کجا؟

جابر خان: دهه! شما که دیگه باید در جریان باشین. میریم پایین محله راهپیمایی دیگه. پاشین اتوبوس منتظره.

جراره: ما داریم صبحانه می‌خوریم. چه خبره مگه؟

جابر خان: بابا تا کی می‌خوایم سکوت کنیم؟ اون پایین حشمت خان دیکتاتوری راه انداخته. ظلمش داره بیداد می‌کنه. دار و دسته‌ش ریختن یک سری از برزخیا رو که جلوی مغازه‌ش چادر زده بودن متفرق کردن و چادراشون رو خراب کردن. اون هیچ. دیگه بهشون جنس هم نمی‌فروشه. آخه این درسته؟

جبرئیل: حالا تو دلت برای برزخیا سوخت واقعا؟

جابر خان: بله که سوخت. مروت کجا رفته؟ انصاف کجا رفته؟ ما همه اینجا باید بتونیم با هم زندگی کنیم. موافق و مخالف. همزیستی یعنی این.

غاشیه یک قلپ چای می‌رود بالا: برو جابر خان. سیامون نکن. من خودم مار خوش خط و خالم همون طور که می‌بینی. سر این که مشتریات رو قا|پ زده باهاش چپ افتادی حالا می‌خوای پرچمک بدی دست ما ما رو بندازی جلو؟

جابر خان: چه ربطی داره؟ مسئله من با حشمت خان به جای خود ولی این بحث جداست. بحث اصول اخلاقیه. بحث دستگیری از مظلومینه. درد اون پایین، درد منم هست. نمی‌شه بگین به ما چه.

جراره خلال دندون به دست: حالا کسی هم نگفت به ما چه. حرف تو دهن ما چرا می‌ندازی؟

جابر خان: نه آخه، سکوت شما همین معنی رو می‌ده. چون اونا برزخی‌ان براتون مهم نیستن. در صورتی که من می‌گم ما همه حق و حقوق برابر داریم. من، شما، ایشون، اوشون. ما باید مقابل ظالم بایستیم. صدای مظلوم باشیم. اعتراض کنیم تا گستاخان گستاخ تر نشوند.

جبرئیل مشتش را می‌گیرد در هوا و شعار می‌دهد: ما همه مفتون توئیم جابر خان…بگو مرگ بر حشمت، بگو مرگ بر حشمت…

عزرائیل: آقا من قانع شدم از بس این گیرا حرف می‌زنه. پاشین بریم. میکائیل ساطور و گزلیک رو بیار. اسرافیل پنجه بوکس رو بپوش.

جبرئیل: منم که خودم با این هیکل سلاح سرد به حساب میام. هرکی حرف اضافه زد می‌شینم روش… موبایلم کو؟ بذار هماهنگ کنم دار و دسته ابابیل هم با یه گونی سنگریزه سجیل بیان. اونا سنگریزه‌هاشون فیل رو می‌ندازه. (ادای بلند شدن در می‌آورد) پاشین. پاشین بریم طی یک عملیات پارتیزانی مشتری‌های نخود لوبیاهای جابرخان رو پس بگیریم.

اسرافیل می‌خواند: به چپ چپ، به راست راست، از جلو نظام، خبردار.

جابر خان عصبانی: من رو مسخره می‌کنین؟ فکر می‌کنین همه چی شوخیه؟ اصلا وضعیت اون برزخیای بدبخت براتون مهم نیست؟ چادراشون خراب شده. زندگی‌شون خراب شده. آواره شدن. مگه زمین خدا رو حشمت خریده؟ کی گفته اینجا فقط مال بهشتیا و فرشته‌هاست؟ نخیر، همه حق دارن. همه جای این بهشت، مال همه‌ست. خانه من، خانه تو، حیاط من، حیاط تو. همه باید همه جا رو با هم شریک باشیم.

یک دفعه یک صدایی از زیرزمین فریاد می‌زند: ئه! این‌جوریه؟

جابر خان: این کی بود؟

زعفر جنی، در حالی که دست زن و بچه‌هایش را گرفته از زیر زمین می‌آید بالا. تا پارسال زعفر جنی و خانواده و قوم و خویش اجنه‌اش، ساکن زیرزمین خانه جابرخان بودند تا این که یک روز جابرخان ریخت‌شان بیرون و همه‌شان به خانه خدا اینها پناهنده شدند.

زعفر جنی: چطور خودت اون زمونا همه‌مون رو انداختی بیرون گفتی اینجا محله اجنه نیست؟ هان، چطور شد؟

جابر خان هول می‌کند: نه من نگفتم محله اجنه نیست. شما سر و صداتون زیاد بود. هر شب عروسی، موزیک، بزن و برقص. صدای سُم هاتون نمی‌ذاشت بخوابیم.

جبرئیل: نه دیگه. الان دیگه صدا ندارن. تو این یک سال عروسیاشونم کردن. بچه هاشونم بزرگ شدن ماشالا هزار ماشالا. قول می‌دن دیگه صدا نکنن. کف زیرزمینتم می‌دیم موکت کنن که صدای سمشون رو نشنوی. درست می‌گم زعفر جان؟

زعفر جنی: بله.

جابر خان: نه، مسئله من نیستم فقط. مسئله همسایه‌هان. می‌ترسن. احساس امنیت ندارن. وگرنه من که مشکلی ندارم.

عزرائیل: اون حله بابا. من خودم راضی‌شون می‌کنم. کاری نداره. چهارتا دونه همسایه‌ن دیگه.

زعفر جنی رو به جابر خان: پس دیگه مشکلی نیست دیگه. حل شد دیگه. (رو به زیرزمین فریاد می‌زند) رفقا جمع کنین، داریم بر می‌گردیم خونه. تبعید به سر رسید.

یک دسته اجنه با لب خندان، کف زنان و آواز خوانان از زیر زمین می‌آیند بالا: «اینجا گودبای پارتی زعفره، اینجا گودبای پارتی زعفره».

جابر خان می‌بیند اوضاع خیط است و باید برود سریع در زیرزمینش را شش قفله کند، مثل باد فرار می‌کند. یک چیزی در مایه‌های طی الارض. خودش می‌رود، پوسترهایش می‌ماند.

اجنه هم وسط کف و سوت حضار روی تراس، وسط حیاط شروع می‌کنند با موزیک دوبس دوبسی‌شان هلهله کشیدن و رقصیدن. غاشیه هم که هرگز به رقص نه نمی‌گوید، می پرد میان پیست رقص‌شان. اجنه گِردَش می‌کنند و غاشیه آن وسط با سرعتی خارج از کنترل به خودش پیچ و تاب می‌دهد.