آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۹ تیر ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | بیست و سوم | اسم فامیل الهی


 

 

 

هوای بیرون به شدت گرم است. به دستور خدا کولر گازی و آبی و پنکه و همه لوازم خنک کننده از صبح روشن است. تمام روز همه اهل خانه قدم بیرون نگذاشته‌اند که گرمازده نشوند. توی خانه سعی کرده‌اند سر خودشان را گرم کنند. یک سری فیلم دیده‌اند. بعد فال ورق گرفته‌اند، بعد دراز کشیده‌اند. این وسط فقط اسرافیل و عزرائیل هر از گاهی رفته‌اند توی اتاق خودشان به کارهایشان برسند. بقیه همه عاطل و باطل گشته‌اند. الان هم که عصر شده همه نشسته‌اند دارند اسم فامیل بازی می‌کنند. به خواست خدا زیر چلچراغ هال نشسته‌اند. از آنها که پنجاه تا لامپ می‌خورد و دویست تا کریستال هم آویزات است تا نور آن پنجاه تا لامپ را دویست برابر کنند تا مردمک چشمت از شدت نور بترکد. البته خدا فقط توی اتاق خودش در تاریکی می‌نشیند. بیرون از اتاقش اگر فضا تاریک باشد، دلش می‌گیرد.

 

میکائیل عاشق معاشرت است و به نظرش معاشرت یعنی خوردن تا خرتناق، از صبح بساط بخوربخورش را راه انداخته، هرجا همه دور نشسته‌اند، سریع خوردنی‌ها را چیده است. الان هم کنار دست‌شان روی زمین سوپرمارکت زده؛ چای، هندوانه، تخمه، پولکی، قرابیه، باسلوق، مسقطی و انواع میوه. جلوی اسرافیل هم یک کاسه سویای آجیلی گذاشته.

 

بازی شروع شده، با حرف ب.

 

عزرائیل فریاد: استوپ، استوپ، استوپ.

 

میکائیل هنوز دارد می‌نویسد. عزرائیل حمله می‌برد به ورقه میکائیل: ننویسین دیگه. ننویس. ننویس.

 

میکائیل کاغذ مچاله‌اش را به زور از دست عزرائیل می‌کشد: چته ؟ چنگم انداختی.

 

عزرائیل با هیجان و فاتحانه: اسم؟

 

خدا: بایزید.

 

عزرائیل: بردیا

 

جبرئیل: بیاض

 

عزرائیل: بیاض چیه؟ بیاض اسم نیست.

 

جبرئیل: چرا نیست؟ اسم اون مجری ترکه بیاضه. میکائیل طرفدارشه کلی. نیست میکا؟

 

میکائیل: اسم برنامش بیاضه درست می‌گه ولی اسم کاملش بِیازیته. همون بایزید.

 

جبرئیل: خب همون.

 

خدا: چی چی رو همون. تو ننوشتی بایزید. تقلب نکن.

 

جبرئیل: بابا چه فرقی می‌کنه؟: بیاض، بیازیت، بایزید. مایکل، میکل، میشل، میکائیل، میخائیل. همه‌شون یکیه.

 

عزرائیل ورقه‌اش را پرت می‌کند: آقا اینجوری بخواین جر بزنین من بازی نمی‌کنم ها. مسخره‌ش رو در آوردین.

 

جبرئیل: باشه بابا، قفسه سینه‌ت الان می‌گیره از بس حرص خوردی. من صفر امتیاز.

 

عزرائیل: میکا تو چی نوشتی اسم؟

 

میکائیل: بابک.

 

اسرافیل: بِلا.

 

میکائیل: بابا تو هم که فقط افه بیا. بلا چیه؟ یه بلالی، بتولی، بلقیسی.

 

عزرائیل: منم بهرام… شهرت؟

 

جبرئیل: بیاض زاده.

 

خدا: بسطامی.

 

میکائیل: بابک زاده اصل تهرانی.

 

جبرئیل: اووووو حالا ثبت احوال که نیست اینجا. چه جدی هم گرفتی.

 

اسرافیل: بارتوک.

 

میکائیل: وای بکش منو. بابا خارجی. بابا جوگیر.

 

عزرائیل: منم بهرام پور… غذا؟

 

جبرئیل: بیضه.

 

میکائیل: خاک بر سرت کنن. بی تربیت. جلوی خدا؟

 

جبرئیل: چرا؟ تو تخم مرغ نمی‌خوری؟

 

میکائیل: تو به تخم مرغ می‌گی (رویش نمی‌شود تکرارش کند)… از اونا؟

 

جبرئیل: بله. من از بچگی به تخم مرغ می‌گفتم بیضه.

 

خدا: بسه دیگه. ول کن اون بیضه رو. امتیازش رو بدین ساکت بشینه. منم نوشتم بورانی.

 

میکائیل: بلال

 

اسرافیل: بیف استراگانف.

 

عزرائیل: بال کبابی… میوه؟

 

جبرئیل: ننوشتم.

 

میکائیل: به.

 

اسرافیل: ننوشتم.

 

خدا: منم به.

 

عزرائیل: خدا ننوشتین میوه رو. من دیدم. جر زنی نکنین.

 

خدا: بی تربیت، من جرزنی بکنم؟ من سن پدر پدر پدرجدتم. خجالت نمی‌کشی؟

 

عزرائیل: خب آخه دیدم ننوشتین. چرا می‌گین نوشتین؟

 

خدا سریع جلوی جای خالی میوه‌اش را خط خطی می‌کند: من نوشته بودم ولی فقط چون تو بی ادبی و من حوصله ندارم با بی ادبی مثل تو بحث کنم خطش می‌زنم و به خودم صفر امتیاز می‌دم.

 

عزرائیل: منم به نوشتم… شی؟

 

یک دفعه همه چیز پلاستیکی می‌شود.

 

جبرئیل: بیضه پلاستیکی.

 

میکائیل: به پلاستیکی.

 

اسرافیل: باریتون… آلت موسیقیه.

 

جبرئیل: وای نگو آلت الان میکائیل خون بالا میاره.

 

خدا: بادمجان پلاستیکی.

 

عزرائیل: منم به پلاستیکی.. کشور؟

 

جبرئیل: بولیوی.

 

اسرافیل: بریتانیا.

 

جبرئیل:  او یِس. همچین میگه بریتانیا انگار ننه‌ش کوئین الیزابته.

 

میکائیل: منم برمه.

 

اسرافیل: برمه نداریم. اسمش میانماره.

 

میکائیل: خب باشه. بالاخره قبلا برمه بوده.

 

جبرئیل: قبلا رو چیکار داری؟ قبلا منم جوانی بودم رعنا، غزالی بودم تیزپا. اصل الانه که مثال تپه مارلیک نشستم جلوت.

 

عزرائیل: قبول نیست میکا. خطش بزن.

 

میکائیل: خط نمی زنم. برمه کشوره.یک کلام. ختم کلام.

 

جبرئیل: باز شد قضیه همون فلسطینی که دفعه قبلی نوشته بودی؟

 

میکائیل رگ گردنش باد می‌کند، صدایش دو رگه می‌شود: هُش! یک بار دیگه بگی فلسطین کشور نیست، لای همین فرش لوله‌ت می‌کنم‌ ها.

 

‌جبرئیل: به من چه؟ مگه من گفتم کشور نباشه؟ خب نیست.

 

میکائیل کاغذش را مچاله می‌کند و پرت می‌کند. یک لگد هم به ظرف آجیل می‌زند: من دیگه نیستم. این اسمش بازی نیست. جنایته. وقاحته. خیانته. من نیستم.

 

عزرائیل گریه‌اش می‌گیرد: باز من داشتم می‌بردم تو بلوا کردی و بازی رو به هم ریختی؟ خدا! ببین. اون دفعه هم سر تخته همین کار رو کرد. تا دید داره می‌بازه همه مهره‌ها را رو زد و پخش و پلا کرد.

 

خدا را یک دفعه جو می‌گیرد. به سبک حکایت‌های قدیمی تصمیم می‌گیرد یک پند اخلاقی به همه بدهد. قبلا یک بیست باری پند برآمده از حکایت «بیاین این یه تیکه چوب رو بشکنین، حالا بیاین این یه دسته چوب رو بشکنین» را با ربط و بی ربط برایشان تعریف کرده. این دفعه از در دیگری وارد می شود. لبخند حکیمانه ای می زند، پیچ گفتارش را می‌چرخاند روی طول موج ادبی و شروع می‌کند: ببینید فرزندانم، غرض از این بازی‌ها فقط کشتن وقت نیست. تعلیم و تعلم است. ما حین بازی و همفکری است که می‌آموزیم. خودمان و دیگران را نقد می‌کنیم و در مسیر بهتر شدن گام بر می‌داریم. اولین درسی که امروز آموختیم چیست؟ مطالعه امریست حیاتی. برای همه ما. نمی‌خواهم به کس خاصی اشاره کنم، اما برای ما که ساکن بارگاه هستیم خجالت آور است که فرق پرتقال و پرتغال و عمان و امان و خرطوم و خارطوم را ندانیم. لپ تاپ را لب تاب و پلمب را پلمپ بنویسیم. این یک نکته. نکته بعدی اینکه ما باید هوای هم را داشته باشیم، نه که مدام به هم بپریم و یا تمسخر و توهین کنیم. الان چندباری یک نفر، اسم نمی‌آورم، یک نفر دیگر را مسخره می‌کرد که چنین و چنان می‌نویسی. این طور نباشد. یا کس دیگری آن دیگری را پرخاش می‌کرد که تو تقلب کردی یا به زور می‌خواهی امتیاز بگیری. این طور هم نباشد. خلاصه کنم، آستانه تحمل‌مان را ببریم بالا. بیایید یک روح باشیم در چند بدن. بیاید به فکر هم باشیم. مثل من که هم به فکر شما، و هم به فکر همه کائنات هستم.

 

اسرافیل که اصولا کوچک و بزرگ نمی‌فهمد و حرف را اگر به نظرش درست باشد شالاپی می‌گوید یاد بحران برق و آب بهشت می‌افتد. یک نگاه به کولر گازی‌ای که هوای خانه را مثل یخچال سرد کرده می‌اندازد، بعد هم  نگاهش را متوجه چلچراغ بالای سر خدا می‌کند و از آنجا فرود می‌آید روی خدا که از سرما رکابی و شورتکش را عوض کرده و بلوز آستین بلند و جوراب و شلوار پوشیده ولی اجازه نداده درجه کولر را بیاورند پایین. بی حرف پیش، یک کاره می‌گوید: «خود پیداست از زانوی تو.»

 

که در اینجا خون جلوی چشمان خدا را می‌گیرد و با کلکسیونی از فحش حمله می‌برد سمت اسرافیل و این وسط یک سری خدا را می‌گیرند و میکائیل هم قبل از این که خدا اسرافیل را سیاه و کبود کند، او را از در حیاط فرار می‌دهد.