آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ خرداد ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | بیستم | ترقه‌بازی برزخی


 

اوضاع برزخ چند وقتی است که به هم ریخته. یک عده در اعتراض به بلاتکلیفی‌شان باز هم شورش کرده‌اند. این بار یک سری از شورشی‌ها به بهشت هم هجوم آورده‌اند و یک جاهایی کار به درگیری رسیده.

 

با این حال سمت خدا این‌ها٬ هیچ‌کس به روی خودش نمی‌آورد که خبری است. وسط این شلوغی‌ها٬ آرس٬ خدای جنگ٬ آتنا٬ الهه خرد و دیونیسوس٬ الهه شراب آمده‌اند منزل خدا این‌ها مهمانی. غاشیه و جراره هم آنجا هستند. خدا طبق معمول تا صدای در را شنیده گفته «بگید من نیستم» و رفته توی اتاقش قایم شده از بس که معاشرتی‌ست.

 

مهمان‌ها با جرئیل و میکائیل و عزرائیل در تراس نشسته‌اند. از دور دست ها صدای داد و فریاد و ترق و توروق دعوا شنیده می‌شود ولی ملالی نیست. دیونیسوس که الکلی است٬ یک بُطر شراب را در خانه نفله کرده و دو بُطر هم آورده نشسته‌اند با جبرئیل و غاشیه و جراره و میکائیل به خوردن. غاشیه که اهلش نیست و کم جنبه‌تر است٬ دو قلپ زده و لپ‌هایش گل انداخته و به اشاره‌ای غش می‌کند از خنده. مابقی هم پیاله به دست شراب‌شان را مزه مزه می‌کنند و سرشان گرم است و حالشان خوب. میکائیل و آتنا و آرس ولی چای می‌خورند.

 

دیونیسوس مثل عمو «والدوی» گربه‌های اشرافی چشمانش چپ شده و با زبان سنگین افتاده است به وراجی و ابراز احساسات.

 

دیونیسوس: شراب یعنی زندگی. زندگی یعنی همین دم. دم یعنی این (یک نفس عمیق می‌کشد و دماغش سوت می‌کشد). یعنی این هوایی که در محضر شما دوستان عزیزتر از جان من می‌دم توی این ریه‌ها… سلامتی همه‌تون که نباشین می‌خوام کائنات نباشه… دردتون به سرم… عشق منین٬ عشق. غاشیه٬ می‌میرم برات. قربون اون کمر مثل فنرت برم بی‌دست و پای من. می‌دونی چقدر دوستت دارم که. بذار بیام ماچت کنم.

 

اشک در چشم حمله می‌برد سمت غاشیه و پَرَچ پَرَچ ماچش می‌کند. غاشیه نیشش باز است و هیس‌هیس می‌کند.

 

جراره: باشه حالا دیونیسوس جون. ممنونیم. یکم فیتیله اون احساساتت رو بکش پایین. خودت رو کنترل کن. اینجا خانواده نشسته.

 

دیونیسوس با لبخند: آرّه ه ه؟

 

جراره: چمچار ه ه ه.

 

جبرئیل: ریل و قطاره.

 

عزرائیل: گیتاره.

 

دیونیسوس: ماره.

 

غاشیه با غش خنده: اوا مار که منم آتیش پاره…. حالا بچه‌ها بگین دوچرخه… سیبیل بابات می‌چرخه…. حالا بگین پنکه… شورت بابات تنگه.

 

آن‌طرف میکائیل و آتنا و آرس با هم نشسته‌اند و سعی می‌کنند خودشان را قاطی این جلف بازی‌ها نکنند.

 

صدای اعتراض‌ها و داد و فریادهای گنگ بیرون یک لحظه احوال میکائیل را مکدر می‌کند.

 

میکائیل: آرس! حالا این شلوغیای بیرون جدیه؟

 

آرس: نه بابا. هیچ خبری نیست.

 

میکائیل: منم می‌گم. الکی بزرگش می‌کنن.

 

آتنا: آخه می‌گن دیروز حمله بردن به دفتر حسابرسی به پرونده‌ها.

 

آرس: چیز خاصی نبوده.

 

میکائیل: نبوده بابا.

 

آتنا: آخه شیشه‌هاش رو آوردن پایین.

 

آرس: جزئی بوده.

 

میکائیل: بوده بابا.

 

آتنا:  ولی خودمونیم‌ها. دیگه پرسنل حسابرسی هم شورش رو در آوردن. فساد و بوروکراسی اون تو بیداد می‌کنه. ملت هزاران ساله منتظرن پرونده شون به جریان بیافته.

 

میکائیل با تاسف سرش را تکان می‌دهد: آره والله. منم شنیدم فتان القبور تا سیبیلش چرب نشه پرونده رو نمی‌نویسه.

 

آتنا: آره. دوستای خود من تو برزخ می‌گن نکیر و منکر هم به زور ماهی یک بار توی دفترشون پیداشون می‌شه. هر بار به بهانه این که داریم می‌ریم بازرسی قبور فلنگ رو می‌بندن و میرن پی یللی تللی.

 

صدای فریادهای بیرون نزدیک‌تر می‌شود. میکائیل هول می‌کند.

 

میکائیل: بهشت تایمز نوشته بود که این صدای ترق و توروقی که میاد راستی راستی صدای شلیک اسلحه‌ست.

 

آرس: شلیک اسلحه نیست. ترقه‌ست.

 

میکائیل: منم می‌گم. ترقه‌ست.

 

آتنا: ترقه چیه؟ اسلحه‌ست.

 

آرس: اسلحه نیست. آبپاشکه.

 

میکائیل: منم می‌گم. آبپاشکه.

 

آتنا: نه عزیز من. کلاشنیکفه.

 

آرس: کلاش مثلا فکر کردی چیه؟ یه چیزی در حد فشفشه. من خودم صدتاش رو دارم.

 

دیونیسوس که از فرط مستی تن صدایش رفته بالا با نعره: راست می‌گه. ایشون اصلا در زیرزمین‌شون زرادخونه داره٬ پر قمپز. اینقدر قمپز داره‌ها. همینجور زارت و زورت در می‌کنه.

 

میکائیل: دیون! می‌شنویم صدات رو٬ نعره نزن. همسایه داریم.

 

آرس: کلاش ندارم؟ دروغ می‌گم؟

 

دیونیسوس: داره٬ داره. کلاش داره٬ کاتیوشا هم داره.

 

دیونیسوس بلند می‌شود و تلو تلو خوران شروع می‌کند ترانه کاتیوشا را بلغور کردن و رقصیدن. غاشیه هم رقص ماری می‌کند و جرئیل و غاشیه و عزرائیل برایشان دست می‌زنند.

 

آتنا: دیون! جمع و جور کن خودت رو. زشته. اینقدر بدم میاد از کسایی که کنترل رفتارشون رو ندارن.

 

دیونیسوس: باشه آتنا جون. تو از ما متنفر باش٬ ولی ما دوسِت داریم… من مست نیستم. من در سکرم٬ سکر.

 

آتنا: این سکر تو کی صحو می‌شه ما راحت بشیم؟

 

دیونیسوس: هرگز… هرگز… (با صدای بلند می‌خواند) توبه کردم٬‌ توبه کردم٬ که دگر می‌نخورم٬ به جز از امشب و فردا شب و شب‌های دیگر… دستا شله٬ دست دست… (می‌رود موزیک بعدی) زیر درخت سنجد٬ دندون دندونم کن٬ با دندون دون دونم کن… عزی بی وسط.

 

صدا باز نزدیک تر می‌شود. یک سری آمده‌اند در کوچه خدا این‌ها دارند داد و فریاد می‌کنند.

 

میکائیل: آرس پس می‌گی خبری نیست٬ آره؟ جای نگرانی نداره؟

 

آرس: اصلا. من که اصلا احساس خطر نمی‌کنم. ما پشه رو تو هوا می‌زنیم. اینا برای ما بچه بازیه.

 

یک سنگ می‌خورد به پنجره همسایه و شیشه پنجره می‌شکند. میکائیل از جایش می‌پرد.

 

آرس: چیزی نبود. شیشه شکست.

 

دیونیسوس وسط دست زدن هم پالگی‌هایش: ش ش شیشه شکست٬ ش ش شیشه شکست.

 

یک سنگ دیگر می‌خورد به در.

 

دیونیسوس قر می‌دهد و می‌خواند: کیه کیه در می‌زنه٬ من دلم می‌لرزه٬ وای… دست٬ دست.

 

آرس: گداست. باز نکنین.

 

بیرون یک سری ماشین آتش می‌زنند و دود و آتش جیغ فریاد است که شنیده می‌شود. آتنا و میکائیل نیم خیز می‌شوند.

 

آرس: چیزی نشده. چتونه؟ بزرگش نکنین. آتیشه دیگه. آتیش ندیدیدن تا حالا؟ بعدم توی کوچه ست٬ به شماها چه؟

 

پشت دری‌ها یک کوکتل مولوتف هم می‌اندازند وسط حیاط. آتش گر می‌گیرد آن وسط.

 

میکائیل جیغ می‌کشد.

 

غاشیه رقص شکم می‌کند: سرخی تو از من زردی من از تو٬ حالا برعکس.

 

عزرائیل که حسابی مست کرده خوشحال فریاد می‌زند: وای چهارشنبه سوری شد؟ چه زود زمان می‌گذره. عمر ماست که داره می‌گذره‌ها. بریم بپریم از روش.

 

آتنا می‌پرد جلویش را می‌گیرد: بگیر بشین سر جات. چهارشنبه سوری کجا بود؟ کوکتل مولوتفه.

 

جبرئیل: وای من کوکتل می‌خوام. کوکتل پنیر. با نون بلکی.

 

میکائیل: جبرئیل! خفه شو.

 

آرس: میکائیل الکی هول نشو. شهر امن و امانه.

 

عزرائیل: بچه‌ها قاشق زنی یادتونه؟ چه مراسم سنتی قشنگی بود. چرا باید این مراسم فراموش بشن؟ کی گَرت فراموشی پاچید رو مردمون این شهر؟ من خودم یادم میاد بچه که بودم خدا کاسه …

 

یک دفعه یک تکه آجر از پشت در پرت می‌شود و می‌خورد توی سر دیونیسوس و دیونیسوس نقش زمین می‌شود.

 

غاشیه از ترس بالا می‌آورد. جراره می‌زند زیر گریه.

 

به اینجا که می‌رسد آرس بلند می‌شود: در این برهه حساس کنونی من فکر کنم پاشیم بریم تو زیرزمین و از این امر جزئی یکم فاصله بگیریم.

 

جبرئیل سیاه مست: ای کلک. نکنه تو هم یه خروس داری اون پایین که سیگار می‌کشه. آره شیطون؟

 

آرس: باشه جبرئیل جون. تو درست می‌گی. پاشو بریم پایین بعدا با هم حرف می‌زنیم. پاشین کِشِش ندین.

 

عزرائیل لول لول: آفرین. کش بازی هم یکی از همون بازی‌هاییه که نسلش ور افتاده. چرا واقعا؟ کش چیز خوبیه.

 

وسط این لاطائلات و آتش و سنگ و داد و فریاد٬ خدا و اسرافیل از توی خانه سراسیمه می‌دوند بیرون. همه با هم کمک می‌کنند غش کرده‌ها و لایعقل‌ها را می‌کشند با خودشان می‌برند در زیرزمین تا همه با هم دسته جمعی از آن پایین به صدای ترقه بازی‌ها گوش کنند.