آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۵ خرداد ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام |هجدهم | یونس در بازار ماهی فروشان


 

روز تعطیل است. میکائیل و خدا دارند باهم در بازار روباز قدم می‌زنند. کیف خدا کوک است. دارند بستنی یخی می‌خورند. خدا همه بستنی را ریخته روی دست و لباسش.

میکائیل: ریخت٬ ریخت. اه٬ گند زدین به لباستون.

خدا: خب به جهنم که ریخت. چته حالا؟ یه بستنی می‌ذاری راحت از گلوم بره پایین یا می‌خوای مثل گشتاپو بالا سرم وایستی؟

میکائیل: من بدبخت باید این لباسا رو بشورم. خب دقت کنین.

خدا: میکا غر نزن تو رو سر امواتت قسم. اومدیم بیرون لذت ببریم. ولی عجب هواییه!

میکائیل: دیدین؟ اون وقت می‌خواستین نیاین. بابا اون اتاق شما جرثومه افسردگیه. تاریک٬ دلگیر٬ شلخته. چیه آخه هی نشستین توش با تبلت بازی٬ بازی٬ بازی.

خدا: بازی چیه احمق این وسط هم داد می‌زنی که همه دست بگیرن؟ من کی بازی کردم؟ من کار می‌کنم.

میکائیل: کندی کراش اگه کاره که جبرئیل مورچه کارگره. من اصلا حرفم چیز دیگه‌ایه. منظورم اینه…

خدا حوصله سخنرانی ندارد.

یک دسته کفتر چاهی شروع می‌کنند به پرواز از یک سمت بازار به سمت دیگر. همین را بهانه می‌کند.

خدا: ای وای میکا فامیلات.

میکائیل: دارم جدی حرف می‌زنم.

خدا: به جان تو فکر کنم عمه احترامت رو دیدم توشون.

بعد هم جلو جلو راه می‌افتد. از کنار بساط همیشگی یوسف فالگیر رد می‌شوند. یوسف با چشم و ابروی مشکی و موهای پریشان٬ نشسته است و دارد برای ملت فال تاروت می‌گیرد. دور و برش عود روشن است و طبلایش را هم گذاشته کنارش.

خدا: سلام یوسف جان.

یوسف: مخلصم. بفرمایین. بگم چای بیارن؟

میکائیل: نه باید بریم. کار داریم.

در همین حین زلیخا برای بار بیستم از دم بساط یوسف رد می‌شود. یک دفعه می‌ایستد. دستش را می‌زند به کمرش، رو به یوسف: «وای خوردیم با چشات! از مردم خجالت بکش. همه دیدن چجوری داشتی نگام می‌کردی. هیز.»
بعد هم منتظر جواب نمی‌ایستد. راهش را می‌کشد می‌رود.

خدا با خنده:‌ این داستان شما تمومی نداره؟

یوسف: نه بابا. هر روز همینه کارش. روزی پنجاه بار میاد وای میسته اینجا لیچار بار من می‌کنه می‌ره. دیگه عادت کردم. نیاد نگران می‌شم.

همین طور از بازارهای مختلف رد می‌شوند. بازار میوه، بازار گوشت، تا نزدیک بازار ماهی فروش‌ها می‌شوند.

خدا: بیا جون من بریم غرفه یونس هم ماهی بخریم هم یکم خالی ببنده بخندیم.

می‌رسند به غرفه «ذوالنون». یونس وسط ماهی‌ها با پیشبند ایستاده.

خدا: احوال سلطان ماهی‌ ها؟

یونس: به، چاکریم. از این طرفا؟

خدا: اومدیم ماهی خوب بدی بهمون.

یونس: رو چشمم. چی بدم؟

میکائیل: قباد تازه داری؟

یونس می‌رود از پشت غرفه یک ماهی قباد می‌آورد می‌گذارد روی تخته.

یونس: اینم یه قباد تازه. همین پیش پای شما صید شده.

میکائیل دست می‌اندازد آب‌شش ماهی را باز می‌کند.

میکائیل: مرد حسابی این توی گوشاش کامل یخ زده. تازه اومده؟

یونس: بله که تازه اومده. قباد مناطق سرده. عالی. مقوی. مملو از امگا سه.

میکائیل: یونس! قباد تازه نداری بگو ندارم. قباد مناطق سردسیر رو از کجات در آوردی؟

یونس نگاه به خدا:‌ بیا! به من داره یاد می‌ده ماهی چیه! من وقتی توی شکم نهنگ داشتم در مورد اقسام ماهی تحقیق و تفحص می‌کردم شما کجا بودی؟

خدا: میکا گیر نده بهش. همین خوبه یونس. پاکش کن می‌بریم. یونس تعریف کن بینم! (با آرنج می‌زند به میکائیل) یادم رفته ماجراش رو. فرصت مطالعاتی رفته بودی؟

یونس مشغول کار: گرفتی مارو؟ دیگه اینو همه می‌دونن. یه شب با رفقا نشسته بودیم لب شط. چشم چشم رو نمی‌دید. شرط بندی کردیم سر این که توی تاریکی بریم توی آب. آقا همه خوف کردن و جا زدن. من پا شدم گفتم من می‌رم. رفتم تو آب. ظلمات. هیچی نبود. اینقدر شنا کردم که دیگه ساحل رو نمی‌دیدم. همین‌جوری که داشتم شنا می‌کردم٬ تو نگو رفتم توی قلمرو نهنگ‌ها. یکهو دیدم از زیر آب یه نهنگ اومد بالا. تا بیام به خودم بیام دهن رو ئَــــــــــــــــه باز کرد٬ من رو قورت داد.

خدا: نه باباااا!

یونس: به این برکت… دیگه افتادم اون تو دیگه. ولی بگی ذره‌ای ترسیدم٬ نترسیدم. گفتم یونس تو که اینجایی. جایی برای رفتن نداری. از این مصیبت به عنوان فرصت استفاده کن.

خدا: تنها بودی؟

یونس: نه، من بودم، پدر ژپتو، پینوکیو، آره و اینا خیلی بودیم.

خدا: جیناشونم بود؟

یونس: نه٬ فقط ما بودیم. خیلی با هم ایاق شدیم. من و پدرژپتو با هم با پولک‌های ماهی آینه کاری‌هایی کردیم دیوانه کننده. با تیغ ماهی میز و صندلی‌هایی درست کردیم که هیچ جا نمونه‌ش رو نمی‌بینی. خلاصه اون تو شهری بود. همه کار می‌کردم. توی همون شکم نهنگ که بودم این بدن رو اینجوری ساختم. هر روز ورزش. روی جداره شکم نهنگ صخره نوردی می‌کردم٬ لوزه‌ش رو کرده بودم کیسه بوکسم و روزی ۴۵ دقیقه بهش مشت می‌زدم و آخر سر هم سر یکی از همین مشتام کم آورد و تِخَم کرد بیرون.

وسط این صحبت‌ها یعقوب کشتی گیر، پدر یوسف خودش را می‌رساند به غرفه یونس. هنوز دلش از این که خدا نگذاشته کاندید شورای خدایان شود خون است.

یعقوب با صدای بلند: سلام به همگی. (رو می‌کند به خدا) چه عجب! فکر کردم بعد از اون زیر دو خمی که ازت گرفتم دیگه روت نشه بیای این طرفا.

میکائیل بوی دردسر می‌شنود. از پشت سر خدا با چشم و ابرو عز و التماس می‌کند که یعقوب چیزی نگوید.

یعقوب: تو چرا چشاتو اینجوری می‌کنی چپ چُس؟ مگه دروغ می‌گم؟ بیاد این وسط جلوی همه اعتراف کنه که خاکش کردم من کاریش ندارم. بگه با تقلب هم نتونست ببره.

خدا قاطی می‌کند: بشین بابا اوراقی. تو من رو خاک کردی؟

یعقوب: نه پس٬ بابای نداشته‌ت. وسط بازی همچین کوبیدمت زمین که مهره‌هات داشتن می‌پریدن بیرون.

میکائیل: بابا من بودم. من بودم. من رو خاک کردی. جون مادرت ول کن یعقوب.

خدا: من که می‌دونم کونت از چی سوخته؟ خوب کردم نذاشتم کاندید بشی. لیاقت نداشتی لابد. تو را با نبرد دلیران چه کار؟ برو همون زنجیرت رو پاره کن تو.

یعقوب: آی ایها الناس! این بابا اصلا نمی‌فهمه بازی جوانمردانه یعنی چی. متقلبه. ولی با تقلب هم می‌بازه.

خدا: معرکه نگیر الکی. صداتو بیار پایین سیرابی.

یعقوب: تختی کجایی که ببینی جوانمردی مرده؟

خدا: شما از جوانمردی حرف نزنید٬ جوانمردی خجالت می‌کشد. تختی گوش نده.

یعقوب به خدا: مردی بیا همینجا کشتی بگیریم.

خدا: آخی! مامانم اینا.

پیشانی‌ها را می‌چسبانند به هم و شروع می‌کنند کری خواندن.

وسط میانجیگری و تلاش بیهوده اطرافیان برای ختم به خیر کردن قائله، یعقوب صورت خدا را با کف دست هول می‌دهد و خدا حمله می‌کند کمرش را می‌گیرد. دعوا شروع می‌شود و گرد و خاک بلند می‌شود.

در همین حین تختی از دوردست‌ها نمایان می‌شود. دورتر می‌ایستد. بعد از کمی مکث حکیمانه تصمیم می‌گیرد داستان را با یک شعر از سعدی تمام کند: «خانه از پای بست ویران است…»

مکث می‌کند. نگاهی به دور و بر می اندازد. می‌بیند به جز میکائیل که نشسته یک گوشه سرش را گرفته در دست‌هایش بقیه ایستاده‌اند با هیجان دارند دعوا را نگاه می‌کنند٬ یک عده دارند سلفی می‌گیرن و یک سری هم دارند صحنه کتک کاری را به صورت زنده در فیسبوک لایو پخش می‌کنند. نظرش عوض می‌شود. برای بیت دوم از سعدی معکوس می‌کشد به مولانا: «احمقی رنجیست کان زخم آورد… خاک تو سر همه‌تون با هم.»

بعد هم می‌رود.

ماهی قباد میکائیل را هم گربه می‌دزدد و می‌برد.