آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۹ دی ۱۳۹۵

نورالدین زرین‌کلک

طنزپژوهی


کت چرمی


 

اپیدمی انقلاب اتاق‌ها و راهروهای سازمان را فراگرفته بود و از نگهبان دم در تا دفتر مدیر عامل همه یا عوض شده بودند یا عوضی. دربان‌ها دیگر سلام نمی‌کردند، اما در عوض رئیس‌ها و مدیرها قیافه مهربان می‌گرفتند و به هر کس با مناسبت یا بی‌مناسبت، لبخندهای ملیح تحویل می‌دادند. مدیر عامل قبل از انقلاب رفته بود. به همین دلیل عبداللهی نگهبان ساختمان مرکزی دیگر نمی‌توانست بعد از ظهرها بنا به وظیفه‌ای که خودش برای خودش تعیین کرده بود، از طبقه مدیرعامل با آسانسور مسابقه بدهد و چنان از پله‌ها پایین بدود که در آسانسوری را که خود، پشت سر آقای مدیرعامل بسته بود، با دست خودش در طبقه هم‌کف باز کند. سازمان و همه کارکنانش دوران تعلیق و بحران را می‌گذراند.
ظاهر چیزی عوض نشده بود، اما همه می‌دانستند که هیچ کس آن کاره‌ای که هست نیست: اعضا، کارمندان و مدیران می‌آمدند و در اتاق خود می‌نشستند، اما هیچ کاری نبود که انجام دهند، اگر هم بود حواله می‌کردند به فردا و فرداهای نامعلوم بعد. ویروس انقلاب همه را مبتلا کرده بود.
آتش انقلاب می‌سوخت و می‌سوزاند و جلو می‌رفت. از صبح تا شب خبرهای انقلاب، درگیری، گرفتن، کشتن، از هر سوراخی به ویژه سوراخ دهان‌ها می‌رسید و به هر سوراخی حتی سوراخ گوش‌ها می‌رفت. رادیوهای خارجی هم تا می‌توانستند بر طبل انقلاب می‌کوبیدند و شب‌ها خبرهای درهم آشفته‌ی بگیر و ببند و اعدام‌ها، مردم را پای تلویزیون به زمین می‌چسباند. و باز فردا توی اداره، شایعات در راه‌پله‌ها می‌پیچید و تا طبقه مدیرعامل می‌رفت و فربه¬تر باز می¬آمد. برای این که عدالت انقلابی کوخ نشینان بیشتر نمودار شود، میزها را جمع کرده بودند و کارمندان روی موکت می‌نشستند. خانم شاپوری، منشی ریزه میزه و مکش ‌مرگ‌ مای قبلی که با وجود چشم‌های مشکی‌اش موهایش را طلایی می‌کرد، جایش را به «برادر حسینی» ریشو داده بود که هیچ کس را در سازمان نمی‌شناخت، سهل است که هیچ آداب و قاعده‌ای هم برای کارش نمی‌دانست.
بیشتر ساعات اداری کارمندان یا به بیکاری و تعقیب شایعات می‌گذشت یا به جلسه‌های تمام نشدنی توجیهی، یعنی توجیه و تربیت کارمندان میانسال و سالمند قدیمی توسط پرچم‌داران انقلاب که بیشترشان هم سن و سال پسر من بودند، اما ریش و تفنگ داشتند. کارگرهای سازمان ناگهان شیر شده بودند و در پاگرد راهروها با صورت برافروخته و مشت‌هایی که در هوا مثل پاندول حرکت می‌کرد، نطق‌های پرشور انقلابی و انتقامی می‌کردند: « این بورژوازها» و «ما دموکراس‌ها».
یک یا دو هفته از ۲۲ بهمن گذشته بود و باز هم یک جلسه عمومی روی موکت طبقه دهم برای ارشاد کارمندان گذاشته بودند. شرکت در جلسات انقلابی، الزامی بود و کی جرأت می‌کرد طفره برود. تازه، اگر هم به جلسه نمی‌رفتی، چه کاری داشتی که بکنی؟ سالن لبریز بود و عده‌ای روی پله و راهروها به هم چسبیده بودند. چهره‌های آشنا و ناآشنا، بیشتر کارگرها، راننده‌ها و دربان‌ها، درهم و بدون نوبت خطابه ایراد می‌کردند و از بس داد می‌زدند، صداشان دورگه می‌شد و تا می‌آمدند آب دهان قورت بدهند، سخنران بعدی نوبت را گرفته بود. همان طور که داشتیم دو زانو روی موکت به سخنرانی ناطق نمی‌دانم چندم گوش می‌دادیم، فریادی گوش‌خراش از پشت سر حواس ما و نطق ناطق را برید:
-«من از شورای انقلاب دستور دارم…باید ساواکی‌ها را تحویل بدم… هیچ کس تکون نخوره.»
وقتی همه سرها برگشت، حسین اصغری راننده سرویس سازمان را دید، با یک قبضه کلاشنیکف در دست و یک قبضه ریش سیاه در صورت. جوش‌آورده و کف‌برلب، با جمله‌های بریده‌بریده و نامرتب، تکرار می‌کرد حرف‌هایی که از دهانش بزرگ‌تر بود: « انقلاب مستضعفان… خون بر شمشیر… ما امروز تلافی… حق خائنان به وطن… مرگ با ذلت…» و آخرش این که « جاسوسان ساواکی و عناصر وابسته.»
و در میان سکوتی که همه جا را گرفته بود از لابه‌لای به زانونشستگان راهی به تالار باز کرد و در جلوی جمعیت ایستاد. کلاشنیکفش را به سمت جمعیت گرفت و نگاه جستجوگرش را صف به صف و نفر به نفر به روی حاضران نفس در سینه حبس کرده به گردش درآورد.
-«تو!..بلند شو!»
همه‌ی سرها مسیر انگشت نشانه حسین اصغری را تا انتهای راهرو که به مرتضی محجوب ختم می‌شد تعقیب کردند و روی صورت محجوب ایستادند. محجوب کارمندی میانه حال، درشت اندام و ماخوذ به حیای بخش دکور، گیج و منگ، خودش هم سرش را به این طرف و آن طرف می‌گرداند، تا انتهای انگشت اشاره حسین محزون را پیدا کند.
-«من؟»
-«بله، تو…!»
و تن صدایش را بالاتر برد:
-«گفتم بلند شو!»
-«آقای اصغری! با منی؟»
-«بله حضرت آقای محجوب، با شمام… گفتم بلند شو دیگه؛ مرتیکه جاسوس!»
و لوله ترسناک کلاشنیکف را به سمت او گرفت. محجوب که هنوز از گیجی درنیامده بود، با اکراه آهسته بلند شد و سرپا منتظر ماند.
-«برو اونجا بیخ دیوار وایسا…»
محجوب، بی‌حال و ترسیده به زحمت از کوچه‌ی ترحم زانوهای جمع شده و ساق‌های بالاگرفته گذشت و خودش را به انتهای سالن رساند و بلاتکلیف ایستاد.
-«رو به دیوار! بی‌حرکت! سرت رو هم برنگردون!»
فرمان آن‌قدر صریح و محکم بود که جای تعلل باقی نمی‌گذاشت. سیصد چهارصد جفت نگاه، محجوب را به دیوار کوبیدند و برگشتند توی صورت اصغری. حسین اصغری برای جستجوی شکار بعدی، از جایی که قطع کرده بود، دوباره شروع کرد؛ ردیف به ردیف و صف به صف و … باز هم توقف.
-«تو! تو هم بلند شو… بله بله شما آقای عالمی!»
کامران عالمی رئیس واحد گریم سازمان بود و از مدیران رده دوم محسوب می‌شد که خودش را از رده‌ی اول هم شایسته‌تر می‌دانست. جوان، خوش تیپ، سفیدرو و پر تحرک بود.
-« آقای اصغری! این منم! متوجه هستی؟ کامران عالمی…»
حالا کامران عالمی سرپا ایستاده بود و دست راستش را طوری به طرف اصغری نگه داشته بود که او را نشانه می رفت؛هم خطاب می‌کرد و هم عتاب و هم انگار می‌خواهد دست او را بفشارد.
-«خفه شو جاسوس عوضی کثیف! خیال کردی کسی تو را نمی‌شناسد؟»
کامران عالمی، همان طور که نطق می‌کرد و به سبک ویتوریو دسیکا دست‌هایش را با هیجان تکان می-داد، به جلوی جمعیت یعنی به سمت اصغری به راه افتاد.
-«به من می‌گی جاسوس؟ این‌ها همه منو می‌شناسن. من بزرگ‌ترین خدمات رو به سازمان کرده‌ام… من دوازده تا فیلم مستند و سینمایی… گریم مهد علیا…. ناپلئون…»
-«صدات رو می‌بُری یا خودم بِبُرم؟ برو پهلوی اون یکی وایسا! نفس‌ات هم در نیاد!»
لوله کلاشنیکف، راه را به کامران نشان داد و او مسیرش را با تردید به سمت ته سالن کج کرد، اما از تک و تای اعتراض کردن نیفتاد، اگرچه دیگر نه با آن لحن پرخاشجو و معترض…
-«دنیا رو ببین…به کی تهمت می‌زنن؟…بعله…درسته…حق‌اش هم همینه…»
وقتی بالأخره کنار محجوب ایستاد و رویش را به دیوار کرد، ناگهان انگار کسی در گوش من گفت: خوب نگاه کن! ببین! هر دوشان کت چرمی دارند…در یک آن افکارم به هم ریخت….آه! پس کت چرمی¬ها را می‌گیرند؟!
بدون این که نگاهم را از صحنه بردارم دامن کتم را لمس کردم تا مطمئن شوم که کت من هم چرمی است. عرق سرد را از زیر کت چرمی‌ام حس کردم. توی خونم یک کیلو آدرنالین ترشح شده بود. چشمم را به خط نگاه اصغری دوختم که دنبال طعمه بعدی می‌گشت و در سکوت مطلق از راست به چپ و از چپ به راست صف به صف با تأنی و کنجکاوی رد می‌شد. وقتی نگاهش به صفی رسید که من اواسط آن نشسته بودم، آهسته در جای خودم قوز کردم. به پایین خزیدم و به سرعت و بی‌صدا کت چرمی را از شانه‌هایم سر دادم پایین و دوباره بالا تنه‌ام را راست کردم تا در جای اول خود قرار گرفت. چند ثانیه بعد وقتی نگاه اصغری از روی صورت من رد شد و توقف نکرد، در دلم برای خودم هورا کشیدم. چون این اولین باری بود که جلوی یک حادثه را قبل از وقوع گرفته بودم! اما وقتی سر لوله کلاشنیکف محزون خانم شاپوری، منشی مدیرعامل را در صف‌های بعدی به پای دیوار فرستاد که یادش رفته بود کت چرمی‌اش را بپوشد، خیالم راحت شد که کت چرمی‌ها را نمی‌گیرند.
…. و داستان ادامه دارد
وقتی شکارچی با سه شکارش و لوله تفنگ پر یا خالی‌اش از سالن رفتند، عباس با شتاب از اتاقش بیرون آمد و با عجله سوار ماشین‌اش شد و در جهتی رفت که ماشین کامانکار نظامی شکارچی و شکارها را برده بود. من از پنجره اتاقم با دلهره و تشویش نگاه می‌کردم و می دیدم از کسانی که همراه عباس دویده بودند توی خیابان، عباس هم سوار ماشین امین نادری شد و به با شتاب دور شدند. همان موقع از خودم پرسیدم آن دو تا کجا بودند که از جریان خبر داشتند و به موقع وارد میدان عمل شدند؟ یا شاید عباس در اتاق مدیرعامل بود؟ هیچوقت نپرسیدم، فقط می خواستم بدانم آنها کجا رفتند و چه کردند.
دو سه ساعتی از حادثه گذشته بود و ساعت اداری داشت به پنج نزدیک می‌شد، اما التهاب بچه‌ها تمام نشده بود و همه مثل من بین هشیاری و اغما دور خودشان و میزشان و در راهروها و پله‌ها و همکاران می‌گردیدند و آنتن‌هایشان را تیز کرده بودند که کی و چگونه خبری از رفتگان می‌رسد! که ناگهان کسی از پشت پنجره خبر برگشتن عباس و نادری را با صدای بلند فریاد زد.
موج صدا در اتاق‌ها و راه پله‌ها پیچید و همه جا پخش شد و وقتی عباس به اتاقش رسید، تقریبا همه می‌دانستند چه شده. عباس مستقیم آمد سمت من و بی مقدمه گفت: « مثل سینما بود؛ باورکردنی نبود، یک دیوار بود و یکی از آن بالا سطلی را با طناب می‌فرستاد پائین، شاکیان نامه‌های شان را می‌انداختند توی سطل. سطل می‌رفت بالا و ما منتظر می‌شدیم تا جواب بیاید… مدرسه علوی بود. روی بام جوان‌های مسلح بودند. پائین دیوار هم عده‌ای نشسته و ایستاده، مضطرب و عصبی قدم می‌زدند. جا نبود. شلوغ پلوغ بود و هیچکس هیچکس را نمی‌شناخت. همه سردرگم و گیج اینطرف و آنطرف می‌رفتند…. یک بساطی بود.»
پرسیدم: « بچه‌های ما چی شدند؟»
گفت: « هیچی! آنقدر صبر کردیم تا با همان سطل جواب آمد.»
– « چی؟»
– « نوشته بود بیگناه بودند. ساواکی نبودند.»
– « بعد؟»
– « آزادشان کردند، آنها هم رفتند خانه‌هاشان.»
– « وای! خدا را شکر…»
از آن زمان منتظر بودم روزی عباس یا نادری آن صحنه‌ها را در فیلمی بگنجاند ولو در « ژاپن» یا « فرانسه» ولو با بهانه انقلاب‌های دیگر… ولو….